تبليغاتX
تنها براي تو مينويسم؛ بي بي باران

منزلی در دوردستی هست ، بی شک هر مسافر را

 

 

زن و مرد هنرپيشه حريصانه همديگر رو مي بوسند
مادربزرگم اين صحنه رو مي بينه به نهايت تمام گناه هاي کرده و نکرده اش  استغفار ميکنه و تحکم آميز ميگه خاموشش کن ، اين اجنبي هاي بي دين ايمون اصلا حيا ندارند
فيلم مورد علاقمه فردا هم مطمئن نيستم  براي ديدن تکرارش برق باشه حوصله سانسور کردن هم ندارم  ميگم خواهر و برادرن !!!! با تعجب نگاه ميکنه ميگه راست ميگي؟ پس خدا رو شکر اشکالي نداره نگاه کن عزيزم


ميپرسه اين دخترهايي که با لباسها  مي رقصند بي کس و کارند؟ پدر مادر ندارند ؟ اصلا کارشون چيه ميگم نميدونم حتما شغلشون رقاصی ديگه بعد آروم زمزمه ميکنه ان شاءالله که ايراني نيستند


پسرک درس نميخونه به هيچ طريقي ، نه تشويق نه  تنبيه ،  پدرش با عصبانيت سرش داد ميکشه (بدون توجه به بودن من ) و   مدام اين جمله رو تکرار ميکنه درس نخوني ميخواي چکاره بشي بدبخت ميشي ، علاف،  بيعار يکدفعه به من اشاره ميکنه : ببين ميخواي از  اين بدتر بشي تازه  درس خوند و هيچي  نشد حالا خدا به داد تو برسه !!!  خدا رو شکر هيچي نشديم حداقل آيينه عبرت شديم

یک اهری بازی جدید راه انداخته آخرین باری که برقتون رفت کی بود برای ثبت در تاریخ !

 کسی از دوستان با تور سفر به تاجیکستان داشته؟

پس از تحریر:   (...) عزیز ممنونم خوشحال میشم همچنان از نظراتون استفاده کنم


(...) عزیز آدرسی نداشتم برای جواب چرا فکر کردی من اشتباه گرفتم نه شما هم یک خواننده وبلاگم هستید و خوشحالم که  نظرتون رو میگید


+تاريخ شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 2:25 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |

 

 

هامون رو هیچ وقت در سینما ندیدم نمیدونم چرا همه اهل خانواده خاطره شان از هامون در سالن تاریک سینماست ولی برای من نه هامون رو سالها بعد از تمام شدن دوره ممنوعه ویدیو ایجاد ودیو کلوپ دیدم نه یک بار بلکه چندین بار عاشق اون صحنه دعوا در دادگاه بودم
بعد ها همیشه بازیگر فیلمها مورد علاقه ام بود پری سارا بانو کاغذ بی خط سالاد فصل و....تا اینکه چند سال پیش خیلی  تصادفی مهمان خانه عمه در خرمشهر شد برای ساختن فیلمی جنگی همراه حاتمی کیا چقدر منتظر بودیم تا از این فرصت برای دیدنش استفاده کنیم که نشد و چقدر پسرعمه باج گرفت برای گرفتن امضا که اون هم نشد امروز از  خبر شنیدن مرگش شوک آور بود  و ناراحت کننده و نگرانم برای بقیه کسانی که که نوجوانی و جوانیم را رنگ رو یی متفاوت داده اند 


به قول دوستی از فردا در جدول فروش نوار شعر خوانیش در صدر قرار خواهد گرفت


خسرو جان! هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت

 

+تاريخ جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 10:9 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |


بعضي چيزهاي هر چه پنهان تر باشند زيباترند بعضي يواشکي ها ميتونه برات يک انگيزه باشه يک اميد و يک وسوسه بودن ، بدوت اينکه خودت بخواي يا حتي بدوني قبلا گفته بودم بعضي حس ها خيلي يواشکي و بي اجازه ميان توي زندگيت و رنگ روي زندگيت رو عوض  ميکنند ولی باید هنر نگه داشتنشون رو داشته باش وگرنه ارزششون میشه در حد یک شکلات و بستنی در زندگی یک کودک ؛ هرچند از اون روز تا به امروز نگاهم به زندگي متفاوت شده  !

در يک  بوسه پنهاني ، در آغوش گرفتن بي هوا ، شادي از پيش اعلام نشده و ....يک دنيا شادي پنهان ، که ميتونه روزهات رو رنگي کنه  ؛  ولي بايد اين قانون رو رعايت کني که  زيبايي زندگيت  در پنهان بودنش ، بايد همه اتفاقات رو در واژه هاي ناگفته ات پنهان کني مثل يک راز ، تنها براي ماندن و بودن اين تنها روزنه زندگيت

 به لبانم مهر خاموشي زده ام ميترسم با حرف با نگاه خيلي حرفها پنهاني خيلي دروغ هاي گفته شده رسوا بشه اونوقت من مي مونم يک دنياي سياه پر از بي اعتمادي گاهي براي زندگي کنار آدمها بايد واقعيت ها رو انکار کرد هرچند حماقت هم مرز و حدودي داره

اين روزها ديو زندگيم به خواب رفته و ميترسم با آهي ، ناله ايي ،  گريه ايي  بيدار بشه  که هيچگاه بيداريش به سودم نبوده و هميشه  با کسي با حرفي با حادثه ايي مسير روياهايم را عوض کرده با همه دلتنگي براي يک هيجان پنهاني ،  اين سکون و سکوت و تنهايي را دوست دارم ؛  با تو ام محض خودخواهيت اين آخرين خوابم را آشفته نکن


من خسته‌ام
خسته از آينه، از آدمي، از آسمان
مگر تحمل يک پرنده کوچک خانه‌زاد
يک پرنده جامانده از فوج بارا‌ن‌خورده بي‌بازگشت
تا کجاي آسمان تمام روياهاست؟

من بريده‌ام
بريده مثل باران تنبل عصر آخرين جمعه خرداد
بريده مثل شير ماسيده بر پستان آهوي مضطرب
بريده مثل باد، باد خسته به بن‌بست نشسته‌ دي ماه
بريده مثل تسبيح دوره‌‌ گردي کور بر سنگفرش بي‌چراغ
حالا هي بگو برو خانه چراغ بياور!
«چراغ ما هم در همين خانه شکسته است»
دروغ مي‌گويم؟

هي دوست داناي من
فقط بگو کي وقت رفتن فراخواهد رسيد؟

«سيدعلي صالحي»

آدم‌ها را راحت مي‌توان گول زد.


+تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 0:3 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |

تماس میگیره با لحن بی ادبانه میگه :

خانم براتون کار پیدا شده ، مبارکه

میمونم که این لحن بااین جمله مودبانه اصلا هماهنگ نیست

تماس که قطع میشه تازه یادم میاد محل کار رو نپرسیدم این بار که زنگ میزنم و میپرسم خانم برای کجا؟ هنوز جمله از دهنم خارج نشده با صدایی شبیه فریاد میگه من که گفتم مبارکه ، فولاد مبارکه خانم

 

 

 

به یک لیسانس ادبیات اس ام اس میدم و سوالی میپرسم ،  مدتی میگذره و جواب نمیاد زنگ میزنم برای تکرار سوال ، میگه خوب تو که آخر جمله علامت سوال نذاشتی من از کجا بفهمم که جمله ات سوالی!!!!!

لیسانس ادبیات خاقانی شِروانی را خاقانی شَرَوانی خوند

دکتر برا ی تجویز دارو نیم ساعتی من رو معطل کرد تا از کتابچه داروها برام دارو پیدا کنه البته حتما بهم حق میدید که نسخه تجویز شده  همچنان بی مصرف بمونه

کارآموز وکالت  بر این حرفش اصرار داشت  که  دختر با*کره در موقع طلاق تمام مهریه میگیره تا قانون رو نشونش دادیم ،  راستش نمیدونم چطور داشت دوره کارآموزی طی میکرد وقتی این موضوع بدیهی رو بلد نبود

 

+تاريخ شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 0:0 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |



ابرهاى شناور
از روزهاى ديگر
به زندگي‌ام مى‏آيند
ديگر نه براى آن‏كه ببارند و توفان برانگيزند
نه، مى‏آيند كه به آسمان شامگاهى من رنگ ‏ببخشند

تاگور

خودم رو پیدا کردم ، چندان سخت نبود کافی بود کمی بگردم توی کتابهایی که میخونم توی شعرهایی که میگم و میخونم و عقایدی دارم ، فقط کافی بود دستم رو دراز کنم و اون گوشه گم شده رو بذارمش سر جاش ، اصلا باید خودم رو باور میکردم از اینکه چیزی از دست ندادم و چیزی ازم کم نشده . سخت بود بهای سختی هم داشت ، طی کردن روزهایی پر از غم و سیاه ولی شد یاد گرفتم کمتر از آدمهایی که دوستشان داشتم بگویم هر چند مدتی است فکر میکنم تمام آن تصورات عاشقانه این سالها توهم خیال و رویایی بیش نبود باید با شجاعت قبول کنم که من هیچ گاه عاشق نشدم پس غصه برای هیچ کمی دیوانگی است .

پنجره ارتباطم رو بستم با همه با هر کسی که بخواد با دستی بد اندیش بر آن بکوبد در این تمرین چند ماهه یاد گرفتم که به راحتی بدون عذاب وجدان قفل پنجره بر هر نگاه نامحرم ببندم ؛ این جاده پر از سکوت رو که دارم با تنهایی به آرامی طی میکنم دوست دارم .

گاهی باید به خودم اجازه بدم در رویاها قدم بزنم و گاه گاهی برگهایی پاییزی پیاده رو های ذهنم رو جارو کنم و شاید در این بین آدمها ، تصورات زاید هم برای همیشه پاک بشن کاری که این روزها کردم ، باید یاد بگیرم در برابر هرکسی به نشانه آشنایی کلاه از سر برندارم ؛ گاهی هم باید فرار کرد و سوت زنان و بی تفاوت از کنار بعضی حوادث گذشت برای آرامش خودت ، تصمیم دارم این 6 ساله رو برای همیشه پاک کنم با تمام آدمهای بد قصه اش ، باید از نو شروع کنم ، شاید فردا روز بهتری باشه شاید .

فکر میکنم نیاز به یک خلا ذهنی دارم به گم کردن خیلی از اتفاقات و به هیچ پایانی فکر نکردن ولی مطمئنم این آخرین باره که تاب میارم و تحمل هیچ تجربه سختی رو ندارم و آخرین مُسکن زندگیم هم مصرف شد.

گاهی مجبوری برای بودنت با خودت هم خداحافظی کنی

پ ن : کتاب خاطرات "در فاصله دو نقطه" ایران درودی رو - که هدیه دوست بسیار بسیار عزیز - میخونم کتاب خوبیه فکر کنم هر کی زندگی رو سخت میگیره یک بار باید این کتاب رو بخونه ممنونم به خاطر حسن انتخابت خیلی به موقع بود .

* ترانه ایی از رضا رشید پور با صدای امیر تاجیک

+تاريخ پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:13 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |

 

تصویر هزار تکه شده مونالیزا رو میریزم وسط اتاق ، از چشمهاش شروع میکنم از نگاهش که از لبخندش هم مرموزتره ، لبخندی که معلوم نیست وجود داره یا نه ولی نگاهش هست ؛ غمگین ترین نگاه در کنار یک لبخند ، شاید بتونه این فکر هزار تکه شده من رو جمع کنه شاید

 

اولین تکه....

 

چرا همه چیز راحت میریزه بهم چرا هیچ چیز اونجوری نیست که تو میخوای و تومیبینی کاش می شد گم و گور بشم برای همیشه،  تا ابد ،  کاش این بند ناف احساسی پاره میشد

 


 دومین تکه...

نگران هانا عبدی ام  یعنی 1000 امضا کمکش میکنه؟ فرزاد کمانگر ؟ نگران این طرح عدم امنیت روانیم ،از این پس  یک طناب دار بالای سر همه مان به انتظار نشسته

 

سومین تکه ...

چهارمین تکه ..

پنجمین تکه ...

...

 در دلم روزهاست رخت می شورند

 

تصویر شکل گرفته هیچ شباهتی به مونالیزا ی معروف نداره ، هیچ چیز کنار هم جفت نشده همه چیز ناهمگون و نامرتب(چیزی شبیه افکارم )  تصویر رو بهم میزنم کنارش دراز میکشم روی مقوای سفید تنها یک تکه مونده یک تکه سیاه به رنگ روزهایم ،  این روزها  یک حفره بزرگ ،  یک لکه سیاه روی فکرم ،  روی ذهنم ایجاد شده و فکر نکنم هزاران مونالیزای غمگین هم بتونه به من کمک کنه .....کاش بشه این " من " خورد شده رو جمع کرد ...

 

امروز تکه ایی از نگاهش  رو زیر کتابخانه پیدا کردم

 

 

پ ن : هر قصه رو پایانی است مگه نه؟ پس چرا این فصل زندگیم بسته نمیشه  ؟


اولش فقط یک لحظه است


 

 

 

 

+تاريخ جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 2:34 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |

 

  با اینکه چند کوچه از خونه ما فاصله داره ولی صدای داد و فریاداش تمام محله رو پر کرده مامان که زن رو دیده میگفت تمام چهره اش کبود و قرمز بود معلوم بود حسابی کتک خورده  ؛ زنگ زده بود 110 شوهر و پسرای معتادش رو دستگیر کرد انگار تنها کسی که توی اون خونه معتاد نبوده خودش

 

دکترم میگه زیاد به اتفاقات ناخوشایند توجه نکن عزیزم

 

زن همسایه تنها یک سال از من بزرگتره دو تا بچه داره اولی 3 ساله دومی یک سالش هم نشده چند وقت پیش تنها بودم اومد پیشم و ساعتی درد دل کرد میگفت از پس این دو تا بچه بر نمیام شوهرم به خاطر پسر میگه باید باز  بچه دار بشیم

 

دکتر این بار با تحکم میگه عزیزم زیاد  پای درد دل آدمها نشین

 

 

امروز مجلس تصویب  کرد که اگر این اراجیف من ، اگه !!!امنیت روانی جامعه رو بهم بزنه من محاربم و حکمم اعدام هنوز بعد سالها توی تعریف و روشن کردن مصادیق جرم سیاسی موندیم حالا نمیدونم این امنیت روانی چیه که بر هم زدنش حکم اعدام داشته باشه

 

دکترم این بار در حالی که داره برای خودش قهوه درست میکنه ، میگه عزیزم سیاست رو رها

کن اصلا این مسائل به تو چه ربطی داره  !!!!

 

همسایه خانه پدربزرگم ده ماه توی خونه افتاده هیچ دکتری نتونسته درمانش کنه و بچه هاش به معنای کامل کلمه گرسنه اش اگه کمک همسایه ها نبود حتما تا حالا مرده بودند

 

دکترم بی قید شانه هاش رو میندازه بالا و میگه عزیزم توجهی به مشکلات آدمها نکن مردم مهم نیستن  

 

صبح ساعت 7 صبح زنگ میزنه با گریه و آه فغان ، دیشب در حین گفت و گوهای شبانه و عاشقانه دعواشون افتاده  و به قول خودش کات داده حالا خانم دلشون تنگ شده چند لحظه بعد میگه کاش حداقل کیف کفشم رو ازش گرفته بودم واییییی نمیدونی چقدر خوشگل بودن  مارک ورساچی ؛  تا فردا بهم خبر داد دوست پسر جدید پیدا کرده

 

دکتر میگه عزیزم  عشق سیری چند خوش باش حالا با  چند نفر،  اشکالی نداره ولی خودت رو درگیر قید و بند دوست داشتن نکن با یکی میری سینما با اون یکی میری خرید با یکی دیگه ......

 

میگم خسته ام

میگم شاد نیستم

... پر از نفرتم  

...گریه بی دلیل  کار هر روزم

... شبها تا صبح بیدارم

 

نگاهم میکنه با لبخند ی ( یعنی دیگه تمومش کن ) میگه عزیزم برات  دارو مینویسم  شبها خوب بخوابی حیف تو نیست هم جوونی هم تحصیلکرده وهم زیبا !!!!  میخوای شماره تلفنم رو بدم اگه یکوقت شبها که خوابت نمیبره و   نیاز به هم صحبت داشتی در خدمت باشم ؟( عمرا شماره رو به کسی بدم درخواست نفرمایید حتی شما دوست عزیز )

 

 از مطب که بیرون  میزنم ، میدونم دیگه بر نمیگردم

 

 

پ ن : اینم بگم من هیچکدوم از ماجراهای بالا رو تعریف نکردم فقط  از تطبیق توصیه هاش بود با وضع جامعه برای اینکه ایجاد سوء تفاهم نکنه که من پیش روانپزشک رفتم تا مشکلات جهان رو حل کنم !!!!

 

+تاريخ پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 1:24 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |


آن دم که زندگی بر ما دشوار می شود
عشق ، گشایشی ست که موجی فراز موج می آید ،
ولی فغان از آن هنگام
که مرگ ، بر دروازه مشت می کوبد

پابلو نرودا

درست چند شب وچند ساعت پیش درست لحظه ایی که از پنجره چشم در چشم ماه دوختم و منتظر حادثه ایی خوش بودم ، درست در لحظه ایی که قاصدک با نوید آمدن خبری خوش همآغوش دستانم شد و شهاب ، آسمان را روشن کرد ، رویاهایم تمام شد تمام تمام ، حتی ذخیره ایی برای روز مبادا هم باقی نماند ، آن هم در این بازار سیاه روزگار که وسع مالی احساسم هرگز برای داشتن دوباره رویایی نمی رسد . هر چه کردم نتوانستم به بودنی عادتش دهم ، عاری از هر تجسم بود گویی به آخر خط رسیدم و این نشانه ایی از پایان است ، مگر نه اینکه همیشه به نشانه ها معتقدم حتی اگر جوابی معکوس داشته باشند؟ ولی تا دم آخر زایش رویا هنوز بودنشان را نشانه خوبی میدانستم ، دیشب به خنده گفتم خاکم نکنید بسوزانیدم ، به خنده گفتم برایم گریه نکنید، و به خنده گفتم که خنده های نداشته ام را به یادگار نگه دارید ، ولی مادر هنوز نرفته گریه کرد پدر بغض کرد و برادر ، برادر !!!! یادم نیست چه کرد و در این میان تنها خنده های من تا آخر دنیا فراموش شد و نگاه خاکستریم ، یادم نبود باید به جای حرفها میگفتم ؛ رویاهایم به آخر رسیدن و انسان بی رویا توانایی زیستن را ندارد از فردا تمام افعال زتدگیم به بود ختم خواهد شد و شاید قصه تناسخ واقعیت داشته باشد ....شاید !


نفس عزیز اگه گذرت باز به ای وب افتاد میشه بگی شعری که در کامنت پست قبلی نوشتی مال کیه؟ شبیه اشعار اخوان ثالث ، ممنونم

 

+تاريخ جمعه هفتم تیر 1387ساعت 11:58 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |

 

چرا به ياد نمي آورم؟

 مرا از به ياد آوردن چشم هاي تو ترسانده اند

 انگار نمي گذارند...

 دريغا درياي دور!

 اين ساعت ديواري ، با آن آونگ هزار ساله اش

 نمي گذارد از خواب تو، به آرامي سفر کنم

سید علی صالحی


فکر کنم این" غم "حسابی در وجودم نهادینه شده  و باید مثل جنینی که هر گز متولد نمیشه با خودم حملش کنم ، یک بارداری مادام العمر ، باید سعی کنم نادیده بگیرمش و مثل هر مادرباداری گاه گاهی باهاش درد دل کنم فقط همین .....


کدئین دعوتم کرده به بازی ده موضوع که دوست دارم و10 تا چیزی که بدم میاد:

خوب ها : سیاست ، ادبیات بخصوص از نوع لاتین و اسپانیایی چون یک جورایی شبیه همن ، شعر ، شاملو ، بستنی ، موسیقی ، شکلات، کارتون ، بارون و گل

بدها : جغرافیا ، سیگار ، ماهی ، بعضی آدمها !!! ، محسن نامجو ، موسیقی رپ ، زبان عربی، بقیه هم جز اسرار

منم دعوت میکنم از صدف ، شهرزاد ، سیرترشی از نوع متاهل ، مودی

ترانه منتظرت بودم داریوش رفیعی

 

+تاريخ جمعه هفتم تیر 1387ساعت 2:7 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |


شیخ ابوسعید ابوالخیر :
گفتم: چشمم، گفت: به راهش می دار.....گفتم: جگرم، گفت: پرآهش می دار
گفتم که: دلم، گفت: چه داری دردل......گفتم: غم تو، گفت: نگاهش می دار


بعضی آدمها بعضی خاطرات ارزش غلط گیری هم ندارند باید پاک بشند و به جاشون یک قصه جدید یک آدم جدید یک خاطره جدید نوشته بشه ولی همین کار ، هم جرات میخواد هم جسارت و هم قدرت ...دارم مشق سنگدلی و خودخواهی رو تمرین میکنم........
 
پ ن: غمگینم

این ترانه بانو دلکش امید جانم هم گوش دادنش خالی از لطف نیست

+تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 1:23 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |

برای موضوع مقاله ایی باید به فالگیر مراجعه میکردم برای گرفتن فال قهوه !! پیدا کردنشون زیاد سخت نبود فقط با یک تلفن کلی اسم و آدرس ردیف شد
اولی که میگفت تا اخر ماه وقتمون پره
دومی که 9 شب به بعد نوبت میداد
سومی مکانش خونه بود یک جای پرت
بلاخره چهارمی بهم وقت داد ولی از اونجایی که بودن در محیط برایم مهم تر بود ازش خواستم آن وبتم رو بذاره آخر وقت ؛ که بتونم دو ساعتی اونجا بنشینم
دور تا دور مبلها زنان متعدد نشسته بودن کمی که گذشت بنا بر عادت زنانه درد دلها شروع شد زنی تمامی طلاهایش به سرقت رفته بود که انگار فالگیر اسم و رسم طرف رو داده ولی نمیخواد برای شکایت اقدام کنه اومده بود با کلی پول که زن فالگیر براش دعا کنه تا طلاهاش پیدا بشن
دومی زنی بود جوان دوست پسرش مدتی بود که مدعی شده نامزد یا صیغه کرده فالگیر با قاطعیت تمام گفت داره دروغ میگه و یک دعا میخواد بسته های حجیم پول بود که رد و بدل شد برای بازگشت دوباره پسر که نمیدونم با این دروغ چه ارزشی داشت حتی اگه دروغ هم گفته باشه مطمئنا تنها هدفش دور کردن دختر بوده و بس
سومی شوهرش مردی زنباره که داشت برای دوستش از معشوقه جدید شوهرش تعریف می کرد
که خدا رو شکر در این جا فهمیدم بختم بسته است و تنها با پرداخت 400 هزار تومن ناقابل البته با وجود تورم کنونی شاید تا یک میلیون تومان هم بالا می رفت و پهن شدن سفره بخت گشا !!!!! مه من نمیدونم چه سفره ایی میرم سر خونه و زندگیم

 

فالگیر بعدی تلفنی بود زنی از اهالی جنوب که وقتی بهش گفتم برای چی میخوام باهاش حرف بزنم دیگه قید فال رو برام زد و شروع کرد از تعریف از زنانی فا*حشه که برای ثابت ماندن هم*خوابه شان به او مراجعه میکند و زنانی که صیغه میش وند قبل از بذل مدت برای اینکه با دعایی بتوان موقت را به دایم تبدیل کرد پیش او میان مثل یک روانشناس حرف میزد میگفت خیانت و صیغه توی جامعه شبیه یک سرطان شده

سومین فالگیر هم دختری مطلقه بود که تنها ی تنها برای امرار معاش کار میکرد میگفت نه هنری دارم نه مدرکی چکار میتونم میکنم که خدا رو شکر اینجا فهمیدیم تا اخر همین امسال مشکل مجردی ما حل می شود انگار تمام مشکلات دختران جوان به ازدواج ختم می شود

تعجب آور زنان تحصیلکرده و داری مقام اجتماعی تثبیت شده بود که برای فالگیری به این زنان مراجعه می کردند حتی به گفته یکی بعضی افراد با پرداخت مبلغی بیشتر از او میخواهند که به طور خصوصی برایشان فال بگیرد و جالب اینجا بود همه این افراد با دعا نویسی در ارتباط بودن و بنا بر توجه فرد به موضوعی مثلا کار ازدواج و.... مدعی میشدن که وی دچار طلسم شده و باید با پرداخت مبلغی گزاف این طلسم رو باطل کنند و این شخص از اون دعا نویسی پورسانتی میگرفت ....................روی هم رفته تجربه خوبی بود!!!!!!

بگذریم از آینده نگری که برام کردن چند باری هم نزدیک شدن ولی خوب بدبختی اینجاست من اعتقاد ندارم !!!!! جالب اینجسات جایی که ساده رفتم و مثل بچه مدرسه ایی ها بختم بسته بود جایی که کاملا مد روز رفتم ده نفر توی صف بودن و من فقط و فقط باید انتخاب میکردم بخصوص شغل طرف اصلی هم وکیل یا قاضی بود بود حالا چرا قایم شده نمیدونم

بعد از تحریر: ۱- بعد مدتها به خودم جرات دادم اون قالب تیره رو عوض کنم دیگه خسته کننده شده بود ۲ - جالبه که دوستی بعد از انتشار این پست با جستجوی در طلسم مردان به این وب اومده!!!

+تاريخ یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:29 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |