تبليغاتX
تنها براي تو مينويسم؛ بي بي باران

منزلی در دوردستی هست ، بی شک هر مسافر را



صدام مرد به همين  راحتي . امروز با خبر مرگ مردي از خواب بيدار شدم که کابوس تمام کودکي هايم بود و نامش را زودتر از همه نام ها آموختم ، سالها پيش فکر ميکردم روزي که او بميرد من جشن خواهم گرفت شادي خواهم کرد ولي امروز بي تفاوت به  تمام اخبار شبکه هاي خبري  دنيا  گوش دادم که مدام از مردي ميگفتند که 8 سال تمام فرصت خوب زندگي کردن را از ما گرفته بود ،  کودکيم در جنگ گذشت ، در تنهايي ، در ترس از مردن .
معلم دبستانمان در همان سالهای اولیه  در آتش سوخت ، در يک بمباران هوايي ،  آن روزها همه اش و ترس بود تشويش ، يک چشم به آسمان داشتم و يک چشم به تخته سياه و گوش به آژير قرمز ، روزهاي بدي بود فرار و دويدن ها و پناه بردن به سنگرهاي کوچه و خيابان و خانه و بعد اضطراب مردن دوستان آشنايان و تماس هاي پي در پي بابا و ماما  در پي يافتن نزديکان هنوز هم آن خانه را به ياد دارم که هيچ کس از آن زنده بيرون نيامد هنوز هم با اين خاطره ها درگيرم ،  روزهاي بدي بود ، خيلي بد
دايي که  اسير شد پدربزرگ  دق کرد و مرد و موهاي مادر يک شبه سفيد شد و مادربزرگ ديگر قصه نگفت ،  فهميدم جنگ وحشتناک تر از آن چيزي است که لمس کرده ام  ، اعدام صدام نه کودکيم را برگرداند نه پدربزرگ را و نه موهاي سياه مادرم را و نه قصه هاي شيرين مادربزرگ را .صدام مرد ، بدون آنکه بگويد  تاوان تمام رنجهاي ما را چه کسي بايد پس دهد؟ از اعدام بيزارم حتي براي کسي چون صدام زيرا مرگ او هيچ مرهمي بر زخم کهنه  هيچ کدام از ما نشد صدام گم شد در تاريخ در کتابهاي مدرسه و تبديل شد به خاطره ايي دور براي بچه هاي جديد ولي تا روزي که زنده ام هيچ وقت کابوس شبانه جنگ و خون رهايم نمي کند و  جنگ تنها تجربه اي است که برايم هيچ  ارزشي ندارد و داشتنش هرگز برايم مايه افتخار نخواهد بود  . کاش صدام تمام اين خاطرات بد مرا هم با خودش مي برد.

پ ن: جنگ برای تک تک ما خوزستانی ها  یک حس نوستالزی داره یک خاطره دور که گاه غمگینت  میکنه و گاه شاد ،  چند سال پیش دقیقا در روز اعدام صدام این مطلب رو نوشتم  ؛ 9 دی 1385 که مثل تاریخ تولدم به یادم میمونه ، اون وبلاگ به دلایلی برای همیشه از بین رفت و این بار باز هم بهانه جنگ اینجا ثبتش میکنم !!!


+تاريخ شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 9:15 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |


همین حالا ، توی همین لحظه دلم میخواد همه زندگیم رو بندازم توی کوله یک شلوار جین بپوشم با یک تی شرت بعد برم  کنار دریا ، اونقدر بشینم تا باد موهام رو نوازش کنه و موجهای دریا همه وجودم رو لمس کنه و حس دوباره بوسه های باران تکرار بشه   ، دلم صدای شیرین دریا رو میخواد و یک آرامش ابدی .............
+تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 11:50 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |


نمیدونم چرا آدم تا هست دیده نمیشه و حتی خیلی راحت دلخوری پیش میاد ، ولی وقتی میخواد بره دلت میگیره دلتنگ میشی و تنها خوبیهاش توی ذهنت می مونه

فردا داره میره و هنوز نرفته دلم براش تنگ شده 
+تاريخ یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 0:51 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |

 

 

با لحن التماس گونه ایی میگه تو رو خدا این بار قبول کن که اینها بیاین خونه حالا تو بیا ببین شاید خوشت اومد یک نه بلند میگم سرم رو میندازم توی کتاب منتظرم مثل همیشه بره که این بار نمیره
 
میگه بچه خوبیه وضع مالیش خوبه کار زندگی و.....

میگم میدونی موقع سنگسار مرد رو تا کمر توی گودال میکنند زن رو تا سینه

بی توجه به من به حرفاش ادامه میده میدونی قبول کرده  تو ادامه تحصیل بدی ، کار کنی ، حتی گفته  همه  شروط رو هم قبول میکنه ؟( چه از خود گذشتگی )

میگم وحشتناک توی گودال بری  به سرو بدنت سنگ بزنن بعدوقتی تلاش میکنی که فرار کنی نمیشه نمیتونی ، دست و پات در خاک بسته است ، مرگ وحشتناکیه 

میگه تا کی میخوای به این زندگی ادامه بدی به این افکار ؟ تا کی میخوای با خودت با آینده ات بجنگی  بدون یک مرد بدون یک شوهر چطور میخوای زندگی کنی؟

میگم میدونستی اگه زنی توسط مردی  کشته بشه خانواده مقتول باید ما به التفاوت دیه مرد رو بپردازند ؟

این بار نا امید میشه میگه تو که همیشه مثل الان جوون و شاداب نیستی به فکر چه سال دیگه باش !!!!!

بعد رفتنش چند بار تکرار میکنم جوونی و شادابی!!!

پ ن برای مخاطب خاص: آرزو  وای به حالت فضولی کنی

 

+تاريخ جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 6:23 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |


مي پرسه خواهرم رو يادته که چند سال پيش ازدواج کرد ؟
ميگم آره راستي بچه دار شد ؟
بغض ميکنه و ميگه نه با اون همه دوا درمون هيچ ! هيچ کدو م هم مشکلي ندارن ، با اينکه زندگي خوبي دارند ولي تصميم گرفتند از هم جدا بشند
نميدوني چه خونه زندگي دارند از لحاظ مالي هيچ کمبودي ندارند ولي چه فايده آدم دلش مي سوزه ،  طرف دستت به دهنش نميرسه کلي هم بچه داره
نمازه و روزه هر دوشون هم اصلا قطع نميشه توي همه عمرشون حتي يک بار هم نمازشون قضا نشده ولي طرف کافر ، بي دين خدا هم بي دردسر  بهش بچه داده
بي توجه به حرفهاش ميگم اين که مسئله مهمي نيست خوب اگه با هم خوبن برن يک بچه از پرورشگاه بيارن
چشماش گرد ميشه - انگار زشت ترين حرف دنيا رو زده ام-  و با عصبانيت ميگه خدا نکنه طلاق بگيرن بهتره ، اون بچه ها معلوم نيست از کجا اومدن پدر ومادرشون چه کاره بودند اصلا حلالند يا حرام!!!!!!!

 و اين بار من با  تعجب نگاهش ميکنم

+تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 2:45 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |



پر شده ام از آدمهايي کوچک و بزرگ اين روزها گاهي خودم را هم فراموش ميکنم ، نگاهم صدايم و حرفهايم ديگر دست خودم نيست به تو مي انديشم به تويي که قرنها و سالهاست در تک تک برگهاي خاطرات زنانه پنهان شده ايي و همچون ماترکي ، نسل به نسل به من رسيده اينجا در درونم در نگاهم و در صدايم  و حتی در افکارم .

پر شده ام از رد پايي آدمیانی که گاه لگد مال کرده اند اين چمن زار انديشه ام  را ، آدمهايي که شکستند و بردند و همچون مغولان تلي از کشته در پس خود به جا گذاشتند و چه سخت آبادي دوباره را به دست آورده ام 

پر شده ام از تفکراتي که همچون زنان حامله 9 ماه 9 روز را به انتظار زاييدنم به انتظار بودني نو تولد دوباره ام را  اين بار  جداي از تو  جشن خواهم گرفت  .

 پ ن :به تنهایی خو کرده ام  نمیدونم نشانه خوبیه  یا نه ولی یک چیز رو مطمئنم که هرگز چشم انتظار هیچ کس  و هیچ حادثه ایی نخواهم بود که همه چیز نسبی و هیچ کس و هیچ حادثه ایی ماندگار نیست باید در لحظه زندگی کرد در تک تک همین لحظات جاری!!!

+تاريخ پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 8:52 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |


پسرک تازه با سواد شده به قول خودش میتونه تمام نوشته های روی دیوارها و مغازه ها رو بخونه ،روز آخر  مدرسه  رفته با خودکار توی شناسنامه اش قسمت ازدواج با اون دستخط خرچنگ قورباغه اسم دختر خاله اش  رو نوشته و مامانش تازه فهمیده
صدای جیغ و داد مامانش بلند میشه این چه کاری بود کردی حالا چکار کنیم با این افتضاحی که تو به بار  اوردی؟ حداقل با مداد نوشته بودی خیلی بهتر بود ؛ دستش رو میزنه به کمرش و میگه اهههههه که تو هم راحت بری پاکش کنی فکر کردی !!!!! با دهنش به همه دهن کجی میکنه شاد و شنگول میره طرف اتاقش  در حین رفتن داد میزنه مامان نمیخوای  یک تماس با خونه خاله بگیری؟

 

حالا شما خودتون قیافه مامانش  رو تجسم کنید یک چیزی توی مایه های خنده و تعجب و خشم !!!

پ ن : آدرس وبلاگ صدف عوض شده الان توی پرنده زخمی مینویسه کافیه کلیک کنید  ( قابل توجه دوستای مشترک )

+تاريخ شنبه نهم شهریور 1387ساعت 9:57 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |



زنگ ميزنه ميخوام بيام پيشت درد دل کنم چند ساعت بعد مياد !!!!هنوز نرسيده شروع ميکنه به حرف زدن:
فکر ميکني زمستون امسال  سرد باشه ؟بي توجه به من خودش  جواب ميده حتما سرده کاش سرد باشه آخه يک چکمه خريدم مارک دار  

من ساکت

دو سال پیش شما نيومده بوديد و از خوش شانسی من آقاي فلاني توي زمستون فوت کرد  نمیدونی توی مراسم چه تیپی زدم ، يک چکمه بلند پوشيدم با اون پالتو چرمی " چرم مشهد " رو ميگم يادت که هست؟!

من ساکت

آرايشم هم بنفش تيره بود ، آخه عزاداري بود نميشد روشن آرايش کنم به جاي روسري تور گذاشتم واي نميدوني وقتي وارد شدم هيچ کس  من رو نشناخت دهن همه باز مونده کلي خواستگار همون موقع پيدا کردم  و ميزنه زير خنده

اين بار براي خالي نبودن عريضه يک لبخند چاشني سکوتم ميکنم

به بهانه ايي از اتاق ميزنم بيرون که صداش مياد زود بياد تا برات از حلوايي که درست کردم تعريف کنم تو ي مراسم همه اش حرف حلوا من بود

برمي گردم مي پرسه راستي تو چرا امروز اينقدر ساکتي؟



+تاريخ جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 5:24 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |



چند ماه پيش زنگ زد و از اون پسرک شپش و عوضي و.....( بقيه فحشها بالاي 18 ساله ) حرف زد که رفته با يکي ديگه دوست شده و  رابطه جن/سي هم داشته  با گريه ناله و نفرين ميکرد و متعجب چطور اون با  اين همه کمالات!!!! خودش رو معطل اين پسره عوضي کرده اصلا کلاسش در حد اون نيست 

چند وقت پيش زنگ زد که پسره برگشته و باز هم بهش پيشنهاد داده متعجب مي پرسم چطور ميخواي با کسي باشي که بهت خيانت کرده تازه مگه خودت نگفتي عوضي ؟! و اين سالها گولت ميزده ، دروغ ميگفته و.....يک دفعه پريد وسط حرفهام آخه اين بار  بهم پيشنهاد ازدواج داده و داره يک خونه  ميخره که قول داده به اسم من باشه  !!!

وقتي عاشق ميشيم همه چيز خوب رو به راست حرفها شيرينند  خاطرات جذابند با هم بيرون رفتنها ، کنترل ها و هديه دادن و گرفتن ، و تماسهاي تلفني شب تا صبح ، طرفمون ميشه خداوندگار و نمونه زميني يک رب النوع و گاهي  هم يک  الهه اما اين وسط   پاشنه آشيل رو نمي بينم و روزي صد بار  خدا رو سپاسگذاريم  از فرستادنش ،  از بودنش

وقتي رابطه با توافق يا به تصميم يکي از طرفين تمام ميشه ورق بر ميگرده طرفمون تبديل ميشه به يک هيولا که ما گرفتار دامش شده بوديم ميشه يک آدم بدبين و بددل ،  اون همه لحظات شاد يادمون ميره  پياده روي هاي پاييزي  و نيمکتهاي پارک ، يادمون ميره با هم خنديديم با هم شادي بوديم و  همدم هم در لحظات سخت ؛  باز هم اين جمله مسخره رو تکرار ميکنيم که اون لياقت من رو نداشت شايد بايد قبول کنم که گاهي مجبوريم براي فرار از دلتنگي اين جمله رو روزي چند بار تکرار کرد تا باورمون بشه اون اسوه اون الهه چيزي جز يک ديو يک هيولا ي انسان نما نبوده !!! ولي حداقل به خودمون به انتخابمون احترام بذاريم اگه در دل ازش دلخوريم يا متنفر تنها به اين دو کلمه اکتفا کنيم نه اين که  انتخاب و شعورمون  رو به لجن بکشيم

هرچند من معتقدم که هر وقت کسي بهت خيانت کرد ، توي  مسير دوستي عشق ( هرچي شما اسمش رو بذاريد ) تنهات گذاشت چشمهاش به جاي تو شخص ديگري رو ديد ؛ هرگز ، هرگز بهش فرصت دوباره نده که توبه گرگ مرگ !!!!

 

پن: اگه نمیتونید کامنت بذارید مشکل از بلاگفا که باز قاطی کرده


+تاريخ پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 1:16 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |



توی داروخانه ام ؛ زني عصباني روي صندلي کنار من ميشينه و شوهرش  ميره کنار دکتر و شروع ميکنه به پچ پچ کردن  يکدفعه داد ميکشه سر زن و ميگه بيا جواب سوالات دکتر رو بده من نميدونم چی جوابش رو بدم
زن شرم زده گفت من که گفتم نيازي نيست لااقل بريم پيش دکتر زن ، که مرد صداش رو بلند ميکنه و با حالتي پرخاشگر شروع میکنه به داد و فریاد و  ميگه : مگه تو حاليت نيست که  مريضي و من هم  نياز دارم ميخواي برم سراغ... که دکتر با اشاره ايي به من ،  مرد رو وادار به سکوت ميکنه  ولي خيلي دلم ميخواست به جاي اون تذکر يک کار ديگه ميکرد يک حرکت تا  لااقل دلم خنک ميشد فوق فوقش مينداختش بيرون !!!!
آروم از داروخانه ميزنم بيرون و زن همچنان شرمگين چشم به زمين دوخته بود .

شنيدم و خواندم که کارون خشک شده ، کارون براي اهواز يعني نفس ، يعني جان ، يعني روح  کارون براي من يعني دانشگاه ، پل سفيد و ديدن غروب آفتاب و سيب نقره ايي ، دلم گرفت که مثل مردمش ، کارون هم آهسته و بي صدا مرد .



+تاريخ چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 1:22 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |


دارم از خونه خارج ميشم که مامان داد ميزنه برام يک معجزه بخر

 


با تعجب مي پرسم چي؟


ميگه هيچي ، برام یک جرم گير معجزه بخر




+تاريخ شنبه دوم شهریور 1387ساعت 8:20 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |

 
تو صف عابر بانک منتظرم نوبتم بشه عجله دارم و تا به یک قرار مهم برسم از شانس من نفر جلویی زن و شوهر جوانن که خیلی آروم به ظاهر رمانتیک!!! در تلاش برای دریافت پولند و زن به زور خودش رو در اون فضای تنگ کنار مرد جا کرده ، اول فکر کردم تازه ازدواج کرده اند ادا و اصول های اول ازدواج ، ولی وقتی که دستگاه فیش حساب مرد رو تحویل داد زن در یک حرکت کاملا حرفه ایی فیش رو از دستگاiه گرفت و  مرد هم  در تلاش گرفتن فیش مذکور بود که در لحظات حساس این جنگ!!! ، صدای فریاد زن بلند میشه تو اینقدر پول  داشتی و به من نگفته بودی  ؟؟؟ چرا دروغ میگی که پول نداری؟  من و  بقیه افراد  مات این صحنه بودیم


با عصبانیت تو ی خونه دارم این ماجرا رو  ( با تقبیح عمل مرد ) تعریف میکنم و شروع میکنم به سخنرانی که زن و شوهر حتی توی رازها شریکند مرد  حتما باید به زنش میگفت ؛  که یکدفعه  مهمانمان میگه خوب چه اشکال داره !!!! اصلا مرد نباید به زنش بگه چقدر درآمد داره آخه میدونی از بس زنها ولخرجند و تا ریال آخر حساب مرد رو خالی نکنند شب خوابشون نمیره ....

قیافه من :

جدا زن هر چی بد باشه و عمل مخفی کردن حقوق و حتی اموال در هیچ صورتی پسندیده نیست .....راستی کسی هست که چنین مشکل داشته باشه چطور باهاش مبارزه میکنه؟ خیلی برام جای سوال که به شریک زندگیت هم دروغ بگی انگار شریک کاریت !!!!

در این رابطه " چه کسی جرات خرجی گرفتن داره "  راهکارهایی برای زوج های جوان در موقع نوشتن عقدنامه و نفقه ارائه داده  که  زیاد وقتتون نمیگیره ولی خوندنش رو حتما حتما  توصیه میکنم

 

+تاريخ جمعه یکم شهریور 1387ساعت 0:34 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |