مادر اصرار داشت بر خلاف سلیقه و انتخاب پسرک خرید کنه ( شاید بیش از سلیقه بیشتر به دخل و خرج ماه فکر میکرد ) ؛ پسرک با عصبانیت از مغازه زد بیرون و داد کشید : دیگه با تو نمیام خرید
مادرش خجالت زده از حضور ما سعی کرد جو رو عوض کنه با مهربونی پرسید :چرا عزیزم ؟
و پسرک در حال خروج جواب داد : آخه تو مثل آدم خرید نمیکنی
+تاريخ پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 1:34 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
روزگارم با عشق
نازنین فصل خوش زندگیم می باشد
سرپیری شاید
هوس معرکه ایی در سر من میجوشد
چه کسی می داند
شاید عاشق باشم
آرش باران پور پ ن : این شعر رو امروز توی دفتر قدیمی پیدا کردم فقط یاد آوری یک خاطره است تکگویی خر، اول پرده دوم تئاتر شهر قصه - محمود استادمحمد از وب
آق بهمن !!!! حتما گوش کنید پر خاطره است بخصوص برای اونهایی که کودکیشون با شهر قصه همراه بوده !!!
+تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 4:0 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
چرا همه معجزه ها فقط توی فیلمها اتفاق می افته ؟ دلم یک معجزه میخواد تا این تکه تکه های زندگیم رو مرتب کنم زندگیم شبیه یک لحاف چهل تیکه شده که دیگه برام جذاب نیست دلم میخواد برای یک مدت حتی کوتاه به ثبات برسم !!!
+تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 10:5 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
حافظه ام شده شبیه ویترین یک مغازه که دو ، سه هزار ماده را با شرح و تفسیر و ملحقات رو به زور توش جا دادم و هر روز باید چک کنم از ترس ناپدید شدن گوشه ای از این اطلاعات میترسم کار غیر درسی بکنم با کسی حرفی بزنم برای استراحت ذهن فیلمی ، کتابی ؛ ببینم و بخوانم و حتی میترسم با دوستی تلفنی حرف بزنم که مبادا حادثه ایی حرفی و خبری گوشه ایی از این کلمات ثبت شده رو بهم بریزه مدام وسط هر درسی فکرم به طرف ماده ایی از کتاب دیگه ایی که میترسم از یاد برده باشم و حتی این ترس فراموشی در خواب هم راحتم نمیذاره و ترس از شکست دوباره این روزها بدجوری اذیتم میکنه هر چند به قول دوستی قدیمی باز هم شروع میکنم و تکرار ؛ که پشتکارم فنا ناپذیره ولی این بار خوب میدونم که توانم به آخر رسیده تا باز هم این دوره رو تجربه کنم . همه چیز بهم ریخته از این اتاق بهم ریخته از این همه کتاب تست و تفسیر و شرح بیزارم و گاه گاهی بزرگترین علمای حقوق رو با کلماتی مورد لطف خودم قرارا میدم وقتی که هر کدوم در جواب یک تست مشابه یک گزینه مخالف هم رو انتخاب کردند یعنی هر 4 گزینه درستند و من میمونم که در جلسه امتحان کدوم رو باید زد از همه چیز بیزار شدم کاش این چند روز هم بگذره .....
حتی حوصله خودمم ندارم
+تاريخ یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 2:59 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
دکتر با عصبانیت میگه خانم مگه بهتون نگفتم وضع چشماتون بحرانی هر چه سریعتر باید عمل بشی ؟!!!!
زن با بغض میگه میدونم بعضی روزها اصلا با عینک هم نمیبینم ولی چکار کنم آقای دکتر شوهرم اجازه نمیده میگه توی این مدت کی کارهای خونه رو انجام بده !!!!!! منم کسی رو ندارم که بیاد کمکم فقط یک مادر پیر دارم که خودش محتاج کمک ....
پ ن: اصلا روزهای خوبی نیست ؛ سردرگمم
+تاريخ سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 12:42 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
+تاريخ چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 1:17 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|