تبليغاتX
تنها براي تو مينويسم؛ بي بي باران

منزلی در دوردستی هست ، بی شک هر مسافر را



زن درونم روزهاست که گریه میکند همینجا در گوشه دنجی که روزگاری شادترین احساساتم مهمانش بود ؛ ضجه میزند و من  همانند باربری صبور بارش را نه بر دوشم که بر دلم حمل میکنم


چه کسی  میگفت تکرار بردبارت میکند و تحملت را افزون ؟
+تاريخ یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 9:31 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |

میگه : خیلی حوصله داری که هنوز هم دنبال درس و کاری
میگه : تا درسم تموم بشه اولین کاری که میکنم با یک مرد پولدار ازدواج میکنم نه نمیخوام کار کنم نه ادامه تحصیل بدم همین لیسانس هم برای این ادامه دادم که شوهر خوبی نصیبم بشه نمیخوام همه عمرم مثل مادرامون کار کنم که هم زیباییم از دست بره و هم فرسوده بشم دوست دارم فقط تفریح کنم و خرید ........نمیدوم شاید اون راست میگه راه من اشتباه و چند سال بعد که فرصتی برای جبران نیست به این نتیجه برسم شاید ...

---------------------------------------------------------------

این هم اولین هنر نقاشی من در سال ۶۳ که به مهد کودک میرفتم  البته فکر نکنید حالا بهتر شده باور کنید الان هم مجبور بشم نقاشی بکشم دست کمی از این نداره:

وبلاگ یاسمن رو هم فراموش نکنید


+تاريخ جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 11:14 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |


 کتاب کیمیا خاتون رو تازه تموم کردم کتاب غم انگیزی  ، با زبان گیرا و شفاف و نگاهی زنانه به محیطی کاملا مردانه ؛ نمیدونم چقدر ماجرا تخیلی  یا واقعیت ( نویسنده داستان مدعی  واقعی بودن این اتفاقات ) در این داستان هر چند مولانا فردی عاقل سخنور با دانش و کمالات معنوی و قومی همدل و مرید اوست ولی نه شوهر و نه پدر خوبی است و با آن همه کمالات ؛ هنوز هم زنان را در حاشیه می بیند و شمس تبریزی که در 50 سالگی نادختری جوان مولانا  را به همسری میگیرد و باقی قضایا کتاب زیبایی است و دلم میگیره وقتی کیمیا خاتون از شمس کتک میخورد ؛ عصبانی میشوم وقتی علاءالدین باری رسیدن به عشق هیچ تلاشی نمیکند.

این هم یک مطلب در مورد این کتاب


به وبلاگ یاسمن خانم یک سر بزنید شاید بشه با هم دختری رو صاحب پالتو کرد و دیگری را صاحب جهاز  ....

+تاريخ جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 8:12 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |

تفریحم شده قدم زدن کنار سی و سه پل و عکس گرفتن نگاه کردن به پرندگان ، حتی حوصله کتاب خوندن ندارم گرفتار حس تنهایی شدم ؛ نبودن یک همدم یک همفکر .....   ببین رها بهت حسودی میکنم که ندا رو داری .........زاینده رود هم این روزها در حال احتضار..........
+تاريخ جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 0:0 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |

در ظاهر انتخاب با خودم میتونم تن بدم به یک زندگی ساده و خودم رو سرگرم کنم با  بچه و شوهر مثل همه زنها و خودم گم بشم توی مسئولیت یک زندگی حتی یادم بره که روزی روزگاری چی دوست داشتم و آرزوهام چی بودن   و هر روزم مثل دیروز  یا  اینکه بزنم زیر همه سنتها و آدا و روسوم رایج  و آینده رو جوری که میخوام بسازم ؛ جوری که میخوام زندگی کنم و هیچ حرف عاشقانه ایی پاهام رو سست نکنه و مانع حرکتم نشه
من مطمئنم نیمی از ما  دختران راه اول رو انتخاب میکنیم  چون هیچ وقت برای مبارزه کردن تربیت نشدیم و همیشه زندگی برای ما یک خط  مستقیم  بوده بدون هیچ انحرافی ریسک کردن تجربه کردن جنگیدن و سرنوشت رو بر مبنا خواسته ها ساختن سهم هیچ دختری نیست
...........
+تاريخ یکشنبه یکم دی 1387ساعت 2:51 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |