تبليغاتX
تنها براي تو مينويسم؛ بي بي باران

منزلی در دوردستی هست ، بی شک هر مسافر را

یک وکیل از من وشمای هموطن درخواست کمک کرده مهم نیست ساکن ایران باشید یا خارج مهم نیست مبلغ واریزی زیاد باشه یا کم مهم این که با هم بودن رو یک بار دیگه تجربه کنیم اگه در خانواده مذهبی هستید و اهل نذر و نیاز کافیه نذر نذر اطرافیان رو به این حساب واریز کنید ارگ هم مذهبی نیستید یک ماه از خرج های اضافه کم کنید مطمئنم ارزشش داره ....


وجوه اهدایی خود را به حساب سیبای بانک ملی ایران شعبه میدان سید جمال الدین اسدآبادی تحت شماره 0205327104006 واریز و به دیگر دوستانتان اعلام کنید. شماره کارت سیبا نیز ۶۰۳۷۹۹۱۰۴۳۴۲۹۷۳۱ می باشد که می توانید کارت به کارت نمایید اگر در خارج از کشور اقامت دارید می توانید به صورت گروهی توسط یک شخص مورد اطمینان مبادرت به جمع آوری دیه کرده، و از طریق صرافیها به حساب فوق الذکر واریز کنید.

در صورتی که مبلغی حدود دویست میلیون تومان جمع آوری شود می توان  به زودی  سه یا چهار نفر از نوجوانان را از مرگ نجات داد.

صمیمانه از اطمینانی که به حقیر می نمایید سپاسگذارم. بدیهی است مبالغ جمع آوری شده و مبالغ پرداختی به اولیاءدم مقتولین در آخر هر ماه محاسبه و در وبلاگ شخصی ام  www.mohegh.blogfa.com  منتشر و به نظر گرامیتان خواهد رسید.

با تشکر فراوان

محمد مصطفایی وکیل بسیاری از نوجوانان در معرض اعدام

09121212590
5-88602503  دفتر حقوقی حامیان


ادامه مطلب
+تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 3:47 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |


زندگي مثل هميشه است ؛ خورشيد مي تابد و هوا دم به دم تغيير ميکند زن همسايه مثل هر روز براي خريد از
خانه بيرون و دخترک همسايه به انتظار آمدن سرويس مهد پاي ميکوبد و اخبار مثل هر روز از دنيايي پر جنايت و
قتل مي گويد  و من بايد شاد باشم که درامنيت زندگي ميکنم ولي خبري از بهنود نيست از ناله هاي
صبحگاهش از التماس و خواهش ديشب هر که توانست رفت و يا تماس گرفت اما نشد دل سنگ را هيچ چيز نرم نميکرد حتي گريه ها و التماس هاي آخر بهنود و من اينجا تا صبح بيدار نشستم پس از سالها  نا اميدانه دعا کردم نذر کردم اما   بي ثمر بود....

روزهای سختی است هر روز خبر بد خسته ام.....شب بدی بود بدترین شب این سالها یعنی امیدی به بهبود این زندگی هست ؟؟

بهنود شجاعی در مقابل چشمانم اعدام شد   .آرزو دارم آسمان را خارج از زندان ببینم

+تاريخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:49 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |



کرم شب تاب گفت : رفیق خرگوش من, من همیشه می کوشم مجلس تاریک دیگران را روشن کنم. جنگل را روشن کنم. اگر چه بعضی از جانوران مسخره ام می کنند و می گویند: « با یک گل بهار نمی شود تو بیهوده می کوشی با نور ناچیزت جنگل تاریک را روشن کنی». خرگوش گفت: این حرف مال قدیمی هاست ما هم می گوییم: « نور هر چقدر هم ناچیز باشد, بالاخره روشنایی است» ( عروسک سخنگو.قصه ای از  صمد بهرنگی)

+تاريخ جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 2:38 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |


وعده داده اند که نیمه دوم مهر زنده رود زنده خواهد شد ...... امیدوارم 


+تاريخ پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 2:8 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |




این روزها تاریخ صد ساله را دوباره ورق میزنم نفت و خون شاهزاده فرمانفرمایان ، یکرنگی شاپور بختیار و معمای هویدا عباس میلانی و... فکر میکنم این روزها تنها دانستن  تاریخ که میتواند درمان درد باشد و  ایمان دارم  که تاریخ همیشه  در حال تکرار شدن است فقط با  چهره ایی متفاوت . برای هوشیار شدن باید گذشته را هزاران بار خواند
و ما دوره میکنیم هنوز را .....



 مخاطب خاص : فیلدوست عزیز آدرس ایمیلی ازت ندارم اگه میشه ایمیلت رو برام بنویس ممنون 

+تاريخ دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 12:47 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |



حال ما خوب است ؛ اما تو باور نکن





+تاريخ دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 1:52 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |


متصدی نمایشگاه میگفت حراست نمایشگاه گفته باید این تخت رو بردارید با سرویس خواب گلدوزی شده چون تحریک کننده است
و صدای زن می آمد که با صدایی بلند دخترکی رو خطاب قرار میداد : اومدی خودت رو نشون بدی یا کارهای دستیت رو !!!!

+تاريخ دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 7:11 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |

دلم زنانگی میخواهد و یک آینه قدی ؛ از آنها که تنها در خانه های قدیمی پدربزرگها پیدا میشود و بعد یک دنیا زنانگی رو بذارم زیر بغل بشینم رو به روی آینه بی ترس  آرایش کنم  لباسهای رنگی  بپوشم و ساعتها در برابر آینه تنها خودم را نگاه کنم بدون اتهام به خودخواهی و غرق گناه کردن مردان 

دلم زنانگی میخواهد ، آغوش گرم و دستی مهربان بی ترس از حضور باید و نبایدها و  بدون حضور این خط کشی ها که اینروزها نهایت حضورشان به قدمگاه من رسیده است   زنانگی میخواهم برای فرار از این قفس شیشه ایی برای خندیدن ،  شادی کردن و موهایم را با باد هم آغوش کردن

زنانگی میخواهم به تعداد همه سالهایی که عمر کرده ام ؛ دلم میخواهد با من بزرگ شود همردیف و همراه من  زنانگی ام را در بازیهای کودکی می خواهم در قایم باشک خانه پدربزرگ ؛ در میزی پر از خواستنی های زنانه و پیراهنی پر از طرح گل

زنانگیم جا ماند در پشت همان نیمکتهایی آن کلاس نمور وقتی رنگ سفید ممنوع بود و  موهایم اسیر و تنم گرفتار ،  وقتی خندیدن حرام بود و ورزش گناه

پس از سی سال این بار  زنانگیم را میخواهم
+تاريخ جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 0:48 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |


مرد آروم میاد جلو و میگه خانم نه مزاحمم نه بیمار ولی نتونستم جلوی خودم رو بگیرم که این حرف رو به شما نزنم این روسری خیلی بهتون میاد و لبخندتون هم زیباست ؛  قبل از اینکه از ش تشکر کنم   مرد ناپدید شد  ( فارسی رو با لهجه حرف میزد )


چهار راه توحید در نزدیکی پاساژ مریم و اوایل نظر ماشین سبز رنگ گشت ارشاد معلوم ؛ سریع روسری رو میکشم نگاهی به سر تا پام میندازم و با سرعت آخرین بازمانده آرایش رو هم پاک میکنم در کنار ماشین مردی قد بلند با لباسی سراسر  سبز رنگ   ایستاده که بی سیمی در د ست دارد و مردی دیگر در همان هیات در کنارش ایستاده مرد بی سیم به دست دختری 16 یا 17 ساله را که روسری رنگی و  چهره  ایی زیبا داشت نگه میداره ولی دوست دختر فرار میکنه مرد به همراهش میگه  برو دنبالش در نره از اون طرف ر فت ......

هر دو ماجرا مال چند ماه پیش

+تاريخ دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 2:31 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |

میگه : خیلی حوصله داری که هنوز هم دنبال درس و کاری
میگه : تا درسم تموم بشه اولین کاری که میکنم با یک مرد پولدار ازدواج میکنم نه نمیخوام کار کنم نه ادامه تحصیل بدم همین لیسانس هم برای این ادامه دادم که شوهر خوبی نصیبم بشه نمیخوام همه عمرم مثل مادرامون کار کنم که هم زیباییم از دست بره و هم فرسوده بشم دوست دارم فقط تفریح کنم و خرید ........نمیدوم شاید اون راست میگه راه من اشتباه و چند سال بعد که فرصتی برای جبران نیست به این نتیجه برسم شاید ...

---------------------------------------------------------------

این هم اولین هنر نقاشی من در سال ۶۳ که به مهد کودک میرفتم  البته فکر نکنید حالا بهتر شده باور کنید الان هم مجبور بشم نقاشی بکشم دست کمی از این نداره:

وبلاگ یاسمن رو هم فراموش نکنید


+تاريخ جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 11:14 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |


 کتاب کیمیا خاتون رو تازه تموم کردم کتاب غم انگیزی  ، با زبان گیرا و شفاف و نگاهی زنانه به محیطی کاملا مردانه ؛ نمیدونم چقدر ماجرا تخیلی  یا واقعیت ( نویسنده داستان مدعی  واقعی بودن این اتفاقات ) در این داستان هر چند مولانا فردی عاقل سخنور با دانش و کمالات معنوی و قومی همدل و مرید اوست ولی نه شوهر و نه پدر خوبی است و با آن همه کمالات ؛ هنوز هم زنان را در حاشیه می بیند و شمس تبریزی که در 50 سالگی نادختری جوان مولانا  را به همسری میگیرد و باقی قضایا کتاب زیبایی است و دلم میگیره وقتی کیمیا خاتون از شمس کتک میخورد ؛ عصبانی میشوم وقتی علاءالدین باری رسیدن به عشق هیچ تلاشی نمیکند.

این هم یک مطلب در مورد این کتاب


به وبلاگ یاسمن خانم یک سر بزنید شاید بشه با هم دختری رو صاحب پالتو کرد و دیگری را صاحب جهاز  ....

+تاريخ جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 8:12 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |


پسرکي به  برادرم  گفته :
من روزي هزار تومن از بابام ميگيرم براي کرايه تاکسي ولي با 120 تومن بليط اتوبوس ميرم و بقيه اش رو پس انداز میکنم ................


+تاريخ دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 1:13 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |


اطلاعیه فروش کلیه در نیازمندی ها ی روزنامه :




+تاريخ پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 1:28 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |




مادر اصرار داشت بر خلاف سلیقه و انتخاب پسرک خرید کنه ( شاید بیش از سلیقه بیشتر به دخل و خرج ماه فکر میکرد ) ؛ پسرک با  عصبانیت  از مغازه زد بیرون و داد کشید : دیگه با تو نمیام خرید
مادرش خجالت زده از حضور ما سعی کرد جو رو عوض کنه با مهربونی پرسید :چرا عزیزم ؟
و پسرک در حال خروج جواب داد : آخه تو مثل آدم خرید نمیکنی





 

+تاريخ پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 1:34 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |



دکتر با عصبانیت میگه خانم  مگه بهتون نگفتم وضع چشماتون بحرانی هر چه سریعتر باید عمل بشی ؟!!!!
زن با بغض میگه میدونم بعضی روزها اصلا با عینک هم نمیبینم ولی چکار کنم آقای دکتر شوهرم اجازه نمیده میگه توی این مدت کی کارهای خونه رو انجام بده !!!!!! منم کسی رو ندارم که بیاد کمکم فقط یک مادر پیر دارم که خودش محتاج کمک ....

پ ن:  اصلا روزهای خوبی نیست ؛ سردرگمم
+تاريخ سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 12:42 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |




امروز سوار تاکسی شدم که راننده اش سه قطره خون هدایت رو میخوند و کنار دستش هوای تازه شاملو رو گذاشته بود !!!!

این نامه آخر مرز آبی میتونه سرسخت ترین آدمها رو حتی برای یک لحظه ! وسوسه کنه برای عاشق شدن؛ البته فقط برای یک لحظه!
+تاريخ چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 1:17 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |


مطب خلوت فقط دو آقا که مدام در باره مناظره آخر اوباما و مک کین حرف میزنن؛ یکی مخالف اوباما  یکی
 موافق ؛  که بیشتر سعی دارند برای هم افاده فضل کنند و مدام تاکید میکنند بیننده ثابت CNN و FOX NEWS هستن
موبایل فرد موافق زنگ میخوره گوشی رو برمیداره اول مودبانه سوال میکنه
 کی رفتی؟
چرا رفتی؟
تا کی میمونی ؟
یک دفعه صدا رو بلند میکنه و بی توجه به حضور ما با لحن زننده ایی میگه زود برگرد خونه ، کی بهت گفت بی اجازه من بری خونه مامانت اصلا تقصیر من که با تو ازدواج کردم باید میذاشتم خونه مادرت می موندی تا بپوسی و  بدون خداحافظی قطع میکنه !
برمیگرده به طرف اون یکی : کجا بودیم؟ مگه این زنها برای آدم حواس میذارند .

پ ن : آلبوم جدید سعید شهروز بی خوابی ارزش یک بار گوش دادن رو داره !!!!!

+تاريخ یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 4:57 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |





میگه برام یک سی دی کپی کن که توی ماشین با شوهرم گوش بدیم
میگم از  ترانه های گوگوش هم  کپی کنم؟
مثل برق گرفته ها از روی صندلی می پره و میگه نه تو رو خدا تازه علاقه شوهرم رو به خواننده زن از بین بردم لطفا فقط از  خواننده های  مرد برام کپی کن !!!!!!!!!







+تاريخ جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 11:29 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |



تو ی آرايشگاه منتظرم نوبتم بشه  که زني هراسان وارد ميشه و با التماس از همه  ما ميخواد که وقتمون رو به اون بديم گويا چند ساعت پيش موهاش رو رنگ کرده بود شو هرش نپسنديده  و تهديد کرده که تا شب باید  رنگ موها رو  عوض کنه !!!!!!!!!
موها براي بار دوم رنگ ميشن و زن ميره ولي اين بار هم شوهر رنگ نميپسنده ؛ کنجکاوم براي ديدن سرانجام داستان و  عجله ایی برای رفتن ندارم ؛  سومين بار هم همان داستان تکرار ميشه کار من تموم شده که زن اين بار آروم و شرمزده وارد ميشه ميگه : خانوم اين بار موهام رو کوتاه کوتاه کن من رو خلاص !!!!





+تاريخ سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 10:1 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |

 

 

با لحن التماس گونه ایی میگه تو رو خدا این بار قبول کن که اینها بیاین خونه حالا تو بیا ببین شاید خوشت اومد یک نه بلند میگم سرم رو میندازم توی کتاب منتظرم مثل همیشه بره که این بار نمیره
 
میگه بچه خوبیه وضع مالیش خوبه کار زندگی و.....

میگم میدونی موقع سنگسار مرد رو تا کمر توی گودال میکنند زن رو تا سینه

بی توجه به من به حرفاش ادامه میده میدونی قبول کرده  تو ادامه تحصیل بدی ، کار کنی ، حتی گفته  همه  شروط رو هم قبول میکنه ؟( چه از خود گذشتگی )

میگم وحشتناک توی گودال بری  به سرو بدنت سنگ بزنن بعدوقتی تلاش میکنی که فرار کنی نمیشه نمیتونی ، دست و پات در خاک بسته است ، مرگ وحشتناکیه 

میگه تا کی میخوای به این زندگی ادامه بدی به این افکار ؟ تا کی میخوای با خودت با آینده ات بجنگی  بدون یک مرد بدون یک شوهر چطور میخوای زندگی کنی؟

میگم میدونستی اگه زنی توسط مردی  کشته بشه خانواده مقتول باید ما به التفاوت دیه مرد رو بپردازند ؟

این بار نا امید میشه میگه تو که همیشه مثل الان جوون و شاداب نیستی به فکر چه سال دیگه باش !!!!!

بعد رفتنش چند بار تکرار میکنم جوونی و شادابی!!!

پ ن برای مخاطب خاص: آرزو  وای به حالت فضولی کنی

 

+تاريخ جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 6:23 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |


مي پرسه خواهرم رو يادته که چند سال پيش ازدواج کرد ؟
ميگم آره راستي بچه دار شد ؟
بغض ميکنه و ميگه نه با اون همه دوا درمون هيچ ! هيچ کدو م هم مشکلي ندارن ، با اينکه زندگي خوبي دارند ولي تصميم گرفتند از هم جدا بشند
نميدوني چه خونه زندگي دارند از لحاظ مالي هيچ کمبودي ندارند ولي چه فايده آدم دلش مي سوزه ،  طرف دستت به دهنش نميرسه کلي هم بچه داره
نمازه و روزه هر دوشون هم اصلا قطع نميشه توي همه عمرشون حتي يک بار هم نمازشون قضا نشده ولي طرف کافر ، بي دين خدا هم بي دردسر  بهش بچه داده
بي توجه به حرفهاش ميگم اين که مسئله مهمي نيست خوب اگه با هم خوبن برن يک بچه از پرورشگاه بيارن
چشماش گرد ميشه - انگار زشت ترين حرف دنيا رو زده ام-  و با عصبانيت ميگه خدا نکنه طلاق بگيرن بهتره ، اون بچه ها معلوم نيست از کجا اومدن پدر ومادرشون چه کاره بودند اصلا حلالند يا حرام!!!!!!!

 و اين بار من با  تعجب نگاهش ميکنم

+تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 2:45 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |



چند ماه پيش زنگ زد و از اون پسرک شپش و عوضي و.....( بقيه فحشها بالاي 18 ساله ) حرف زد که رفته با يکي ديگه دوست شده و  رابطه جن/سي هم داشته  با گريه ناله و نفرين ميکرد و متعجب چطور اون با  اين همه کمالات!!!! خودش رو معطل اين پسره عوضي کرده اصلا کلاسش در حد اون نيست 

چند وقت پيش زنگ زد که پسره برگشته و باز هم بهش پيشنهاد داده متعجب مي پرسم چطور ميخواي با کسي باشي که بهت خيانت کرده تازه مگه خودت نگفتي عوضي ؟! و اين سالها گولت ميزده ، دروغ ميگفته و.....يک دفعه پريد وسط حرفهام آخه اين بار  بهم پيشنهاد ازدواج داده و داره يک خونه  ميخره که قول داده به اسم من باشه  !!!

وقتي عاشق ميشيم همه چيز خوب رو به راست حرفها شيرينند  خاطرات جذابند با هم بيرون رفتنها ، کنترل ها و هديه دادن و گرفتن ، و تماسهاي تلفني شب تا صبح ، طرفمون ميشه خداوندگار و نمونه زميني يک رب النوع و گاهي  هم يک  الهه اما اين وسط   پاشنه آشيل رو نمي بينم و روزي صد بار  خدا رو سپاسگذاريم  از فرستادنش ،  از بودنش

وقتي رابطه با توافق يا به تصميم يکي از طرفين تمام ميشه ورق بر ميگرده طرفمون تبديل ميشه به يک هيولا که ما گرفتار دامش شده بوديم ميشه يک آدم بدبين و بددل ،  اون همه لحظات شاد يادمون ميره  پياده روي هاي پاييزي  و نيمکتهاي پارک ، يادمون ميره با هم خنديديم با هم شادي بوديم و  همدم هم در لحظات سخت ؛  باز هم اين جمله مسخره رو تکرار ميکنيم که اون لياقت من رو نداشت شايد بايد قبول کنم که گاهي مجبوريم براي فرار از دلتنگي اين جمله رو روزي چند بار تکرار کرد تا باورمون بشه اون اسوه اون الهه چيزي جز يک ديو يک هيولا ي انسان نما نبوده !!! ولي حداقل به خودمون به انتخابمون احترام بذاريم اگه در دل ازش دلخوريم يا متنفر تنها به اين دو کلمه اکتفا کنيم نه اين که  انتخاب و شعورمون  رو به لجن بکشيم

هرچند من معتقدم که هر وقت کسي بهت خيانت کرد ، توي  مسير دوستي عشق ( هرچي شما اسمش رو بذاريد ) تنهات گذاشت چشمهاش به جاي تو شخص ديگري رو ديد ؛ هرگز ، هرگز بهش فرصت دوباره نده که توبه گرگ مرگ !!!!

 

پن: اگه نمیتونید کامنت بذارید مشکل از بلاگفا که باز قاطی کرده


+تاريخ پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 1:16 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |



توی داروخانه ام ؛ زني عصباني روي صندلي کنار من ميشينه و شوهرش  ميره کنار دکتر و شروع ميکنه به پچ پچ کردن  يکدفعه داد ميکشه سر زن و ميگه بيا جواب سوالات دکتر رو بده من نميدونم چی جوابش رو بدم
زن شرم زده گفت من که گفتم نيازي نيست لااقل بريم پيش دکتر زن ، که مرد صداش رو بلند ميکنه و با حالتي پرخاشگر شروع میکنه به داد و فریاد و  ميگه : مگه تو حاليت نيست که  مريضي و من هم  نياز دارم ميخواي برم سراغ... که دکتر با اشاره ايي به من ،  مرد رو وادار به سکوت ميکنه  ولي خيلي دلم ميخواست به جاي اون تذکر يک کار ديگه ميکرد يک حرکت تا  لااقل دلم خنک ميشد فوق فوقش مينداختش بيرون !!!!
آروم از داروخانه ميزنم بيرون و زن همچنان شرمگين چشم به زمين دوخته بود .

شنيدم و خواندم که کارون خشک شده ، کارون براي اهواز يعني نفس ، يعني جان ، يعني روح  کارون براي من يعني دانشگاه ، پل سفيد و ديدن غروب آفتاب و سيب نقره ايي ، دلم گرفت که مثل مردمش ، کارون هم آهسته و بي صدا مرد .



+تاريخ چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 1:22 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |

 
تو صف عابر بانک منتظرم نوبتم بشه عجله دارم و تا به یک قرار مهم برسم از شانس من نفر جلویی زن و شوهر جوانن که خیلی آروم به ظاهر رمانتیک!!! در تلاش برای دریافت پولند و زن به زور خودش رو در اون فضای تنگ کنار مرد جا کرده ، اول فکر کردم تازه ازدواج کرده اند ادا و اصول های اول ازدواج ، ولی وقتی که دستگاه فیش حساب مرد رو تحویل داد زن در یک حرکت کاملا حرفه ایی فیش رو از دستگاiه گرفت و  مرد هم  در تلاش گرفتن فیش مذکور بود که در لحظات حساس این جنگ!!! ، صدای فریاد زن بلند میشه تو اینقدر پول  داشتی و به من نگفته بودی  ؟؟؟ چرا دروغ میگی که پول نداری؟  من و  بقیه افراد  مات این صحنه بودیم


با عصبانیت تو ی خونه دارم این ماجرا رو  ( با تقبیح عمل مرد ) تعریف میکنم و شروع میکنم به سخنرانی که زن و شوهر حتی توی رازها شریکند مرد  حتما باید به زنش میگفت ؛  که یکدفعه  مهمانمان میگه خوب چه اشکال داره !!!! اصلا مرد نباید به زنش بگه چقدر درآمد داره آخه میدونی از بس زنها ولخرجند و تا ریال آخر حساب مرد رو خالی نکنند شب خوابشون نمیره ....

قیافه من :

جدا زن هر چی بد باشه و عمل مخفی کردن حقوق و حتی اموال در هیچ صورتی پسندیده نیست .....راستی کسی هست که چنین مشکل داشته باشه چطور باهاش مبارزه میکنه؟ خیلی برام جای سوال که به شریک زندگیت هم دروغ بگی انگار شریک کاریت !!!!

در این رابطه " چه کسی جرات خرجی گرفتن داره "  راهکارهایی برای زوج های جوان در موقع نوشتن عقدنامه و نفقه ارائه داده  که  زیاد وقتتون نمیگیره ولی خوندنش رو حتما حتما  توصیه میکنم

 

+تاريخ جمعه یکم شهریور 1387ساعت 0:34 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |

 

کتابهاي صادق هدايت رو توي کتابخونه مي بينه و ميگه همه این کتابها رو خوندي ميگم اره با تعجب نگاه ميکنه با تاکيد مي پرسه همه همه بي حوصله جواب ميدم اره ديگه ! ميگه پس چطور هنوز زنده ايي ؟ به تعجب نگاش ميکنم مي پرسم چه ربطی داره ؟ اخه معلم ادبياتمون گفته هر کي کتاب ها ي هدايت رو بخونه حتا خودکشي ميکنه
 سالها پيش که اول دبيرستان بودم در مسابقات شعر يا مطالعه تحقيق (يادم نيست کدوم بود ) نفر اول استان شدم و براي اعلان نفرات اول کشور به تهران رفتم ؛ مردي از شعراي معروف مذهبي که مقبول جو حاکم بود ( چند سال پيش هم فوت کرد ) ازم پرسيد از چه کسانی شعر ميخوني؟ بادي به غبغب انداخته بود و منتظر بود من اسم اون رو بيارم( راستش تا اون موقع حتی اسمش هم نشنیده بودم ) گفتم شاملو ، فروغ ، اخوان با تعجب نگام کرد گفت ميدوني شاملو از عوامل صهيونيست و فروغ زني بد !!! ( فکر کنم برای اینکه من با کلمات بد آشنا نشم از دیگر الفاط رایج استفاده نکرد ) ولي يادم نيست در مورد اخوان چي گفت ........ما عادتمون به هر چی مخالف  نظرمون همیشه اتیکت بدنامی میزنیم



چند روز پيش در حال خريد هديه براي دوستي:

    فروشنده ازم پرسيد کادو پيچي کنم ؟ گفتم نه لطفا توي جعبه بذاريد ، صداش رو نازک کرد (به جان خودم اگه پشت تلفن باهام حرف میزد  عمرا می فهمیدم مرد  ) و  پشت چشمی نازک ، با لحن تمسخر آمیزی گفت  منظورتان باکس !!!!  فکر کنم به اون کارتون هاي ميوه و بسکوييت ميگن جعبه و جعبه هاي فانتزي کادو ميگن باکس  (Box ) !!!!راستش من که فرق این دو تا کلمه رو نفهمیدم .

 بلاگفا هم قاط زده انگار تمام پستهای اخر رو حذف کرده

 

+تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 1:38 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |

 

 

خاله زنک بازیم گل میکنه با هیجان میشینم کنارش و سراغ دوست و آشنایان ولایت رو میگیرم ،  کی عروسی کرد ،  کی طلاق گرفت و کی رفت خواستگاری یا خواستگار براش اومد
سراغ یکی از دوستان رو میگیرم زل میزنه بهم با غیض میگه مثل خودته از هر کسی خوشش نمیاد ،  به همه جواب رد میده اصلا از ازدواج گریزان ،  مثل خودت ؛ به مادرش سپردم دعایی رو با آب و غذاش به زور بهش بده بخوره  تا دهنش بسته بشه
فکر کنم باید مواظب غذا خوردنم باشم فعلا نه میخوام بختم باز بشه نه دهنم بسته

دختر همسایه اش ۷۰۰ هزار تومن پول داده به دعا نویس که بختش باز بشه ، میگفت هر چی خواستگار داشته زود پشیمون میشدن  و دو سه باری هم تا پا عقد رفته و بهم خورد بالاخره  ازدواج کرد و رفته در یکی از شهرهای کوچیک نزدیک ولایت ما که حتی امکانات اولیه اش هم از شهر ما کمتر بود ساکن چند وقت پیش   زایمان کرد و برگشته خونه باباش با بچه ، میگه دیگه بر نمیگردم به اون دهات !!!!!!!

 

پ ن : خیلی غمگینم اون هم بی دلیل اون خوره  معروف هدایت بدجوری آزارم میده !!!!!

 

+تاريخ شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 0:21 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |

 

 بر تابلو اعلانات بزرگ نوشته بودند : لطفا با حجاب اسلامی وارد شوید
با تردید در تمام اطلاعیه های تابلو گشتم شاید نکته در باب بردن ساز به کلاس نوشته شده باشه و باید  به سبک سیاق صدا سیما با گلی ،  برگی ،  درختی پنهانش کنم ؛ خودم رو توی شیشه ورودی برانداز میکنم آرایش  که ندارم ، مانتوم بلند ،  فقط میمونه این موهای سرکش که  به زور زیر روسری پنهان میکنم ..........
وارد میشم با سالنی مدی مواجه میشم پر از دختران رنگ و وارنگ که در کنار یار دلبرانه،  زمان رو به عاشقانه ترین !!! طرز ممکن  میگذرونند
 با کمی توجه میفهمم تنها کسی که در اون جمع حضور نداره حجاب اسلامی !!!!!

این همه سرکشی رو  دوست دارم ، جراتی که هیج وقت نداشتم هنوز هم که هنوزه برای کوچکترین تغیییر همهء باید ها نبایدها رو مد نظرم میگیرم  هنوز هم در دلم حرفهایی است که بارها آرزو میکنم کاش گفته بودم ، کاش جوابش رو داده بودم حرفهایی با تاریخ مصرف  گذشته


دو مرداد هشتمین سالگر رفتن شاملو


سایت رسمی شاملو 


از این  آهنگ تو بارون که رفتی  قمیشی ، من که خوشم اومد

+تاريخ جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 6:29 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |

 

 

زن و مرد هنرپيشه حريصانه همديگر رو مي بوسند
مادربزرگم اين صحنه رو مي بينه به نهايت تمام گناه هاي کرده و نکرده اش  استغفار ميکنه و تحکم آميز ميگه خاموشش کن ، اين اجنبي هاي بي دين ايمون اصلا حيا ندارند
فيلم مورد علاقمه فردا هم مطمئن نيستم  براي ديدن تکرارش برق باشه حوصله سانسور کردن هم ندارم  ميگم خواهر و برادرن !!!! با تعجب نگاه ميکنه ميگه راست ميگي؟ پس خدا رو شکر اشکالي نداره نگاه کن عزيزم


ميپرسه اين دخترهايي که با لباسها  مي رقصند بي کس و کارند؟ پدر مادر ندارند ؟ اصلا کارشون چيه ميگم نميدونم حتما شغلشون رقاصی ديگه بعد آروم زمزمه ميکنه ان شاءالله که ايراني نيستند


پسرک درس نميخونه به هيچ طريقي ، نه تشويق نه  تنبيه ،  پدرش با عصبانيت سرش داد ميکشه (بدون توجه به بودن من ) و   مدام اين جمله رو تکرار ميکنه درس نخوني ميخواي چکاره بشي بدبخت ميشي ، علاف،  بيعار يکدفعه به من اشاره ميکنه : ببين ميخواي از  اين بدتر بشي تازه  درس خوند و هيچي  نشد حالا خدا به داد تو برسه !!!  خدا رو شکر هيچي نشديم حداقل آيينه عبرت شديم

یک اهری بازی جدید راه انداخته آخرین باری که برقتون رفت کی بود برای ثبت در تاریخ !

 کسی از دوستان با تور سفر به تاجیکستان داشته؟

پس از تحریر:   (...) عزیز ممنونم خوشحال میشم همچنان از نظراتون استفاده کنم


(...) عزیز آدرسی نداشتم برای جواب چرا فکر کردی من اشتباه گرفتم نه شما هم یک خواننده وبلاگم هستید و خوشحالم که  نظرتون رو میگید


+تاريخ شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 2:25 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |

 

 

هامون رو هیچ وقت در سینما ندیدم نمیدونم چرا همه اهل خانواده خاطره شان از هامون در سالن تاریک سینماست ولی برای من نه هامون رو سالها بعد از تمام شدن دوره ممنوعه ویدیو ایجاد ودیو کلوپ دیدم نه یک بار بلکه چندین بار عاشق اون صحنه دعوا در دادگاه بودم
بعد ها همیشه بازیگر فیلمها مورد علاقه ام بود پری سارا بانو کاغذ بی خط سالاد فصل و....تا اینکه چند سال پیش خیلی  تصادفی مهمان خانه عمه در خرمشهر شد برای ساختن فیلمی جنگی همراه حاتمی کیا چقدر منتظر بودیم تا از این فرصت برای دیدنش استفاده کنیم که نشد و چقدر پسرعمه باج گرفت برای گرفتن امضا که اون هم نشد امروز از  خبر شنیدن مرگش شوک آور بود  و ناراحت کننده و نگرانم برای بقیه کسانی که که نوجوانی و جوانیم را رنگ رو یی متفاوت داده اند 


به قول دوستی از فردا در جدول فروش نوار شعر خوانیش در صدر قرار خواهد گرفت


خسرو جان! هنوز سينماي ايران كلي با تو كار داشت

 

+تاريخ جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 10:9 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |

تماس میگیره با لحن بی ادبانه میگه :

خانم براتون کار پیدا شده ، مبارکه

میمونم که این لحن بااین جمله مودبانه اصلا هماهنگ نیست

تماس که قطع میشه تازه یادم میاد محل کار رو نپرسیدم این بار که زنگ میزنم و میپرسم خانم برای کجا؟ هنوز جمله از دهنم خارج نشده با صدایی شبیه فریاد میگه من که گفتم مبارکه ، فولاد مبارکه خانم

 

 

 

به یک لیسانس ادبیات اس ام اس میدم و سوالی میپرسم ،  مدتی میگذره و جواب نمیاد زنگ میزنم برای تکرار سوال ، میگه خوب تو که آخر جمله علامت سوال نذاشتی من از کجا بفهمم که جمله ات سوالی!!!!!

لیسانس ادبیات خاقانی شِروانی را خاقانی شَرَوانی خوند

دکتر برا ی تجویز دارو نیم ساعتی من رو معطل کرد تا از کتابچه داروها برام دارو پیدا کنه البته حتما بهم حق میدید که نسخه تجویز شده  همچنان بی مصرف بمونه

کارآموز وکالت  بر این حرفش اصرار داشت  که  دختر با*کره در موقع طلاق تمام مهریه میگیره تا قانون رو نشونش دادیم ،  راستش نمیدونم چطور داشت دوره کارآموزی طی میکرد وقتی این موضوع بدیهی رو بلد نبود

 

+تاريخ شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 0:0 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |

برای موضوع مقاله ایی باید به فالگیر مراجعه میکردم برای گرفتن فال قهوه !! پیدا کردنشون زیاد سخت نبود فقط با یک تلفن کلی اسم و آدرس ردیف شد
اولی که میگفت تا اخر ماه وقتمون پره
دومی که 9 شب به بعد نوبت میداد
سومی مکانش خونه بود یک جای پرت
بلاخره چهارمی بهم وقت داد ولی از اونجایی که بودن در محیط برایم مهم تر بود ازش خواستم آن وبتم رو بذاره آخر وقت ؛ که بتونم دو ساعتی اونجا بنشینم
دور تا دور مبلها زنان متعدد نشسته بودن کمی که گذشت بنا بر عادت زنانه درد دلها شروع شد زنی تمامی طلاهایش به سرقت رفته بود که انگار فالگیر اسم و رسم طرف رو داده ولی نمیخواد برای شکایت اقدام کنه اومده بود با کلی پول که زن فالگیر براش دعا کنه تا طلاهاش پیدا بشن
دومی زنی بود جوان دوست پسرش مدتی بود که مدعی شده نامزد یا صیغه کرده فالگیر با قاطعیت تمام گفت داره دروغ میگه و یک دعا میخواد بسته های حجیم پول بود که رد و بدل شد برای بازگشت دوباره پسر که نمیدونم با این دروغ چه ارزشی داشت حتی اگه دروغ هم گفته باشه مطمئنا تنها هدفش دور کردن دختر بوده و بس
سومی شوهرش مردی زنباره که داشت برای دوستش از معشوقه جدید شوهرش تعریف می کرد
که خدا رو شکر در این جا فهمیدم بختم بسته است و تنها با پرداخت 400 هزار تومن ناقابل البته با وجود تورم کنونی شاید تا یک میلیون تومان هم بالا می رفت و پهن شدن سفره بخت گشا !!!!! مه من نمیدونم چه سفره ایی میرم سر خونه و زندگیم

 

فالگیر بعدی تلفنی بود زنی از اهالی جنوب که وقتی بهش گفتم برای چی میخوام باهاش حرف بزنم دیگه قید فال رو برام زد و شروع کرد از تعریف از زنانی فا*حشه که برای ثابت ماندن هم*خوابه شان به او مراجعه میکند و زنانی که صیغه میش وند قبل از بذل مدت برای اینکه با دعایی بتوان موقت را به دایم تبدیل کرد پیش او میان مثل یک روانشناس حرف میزد میگفت خیانت و صیغه توی جامعه شبیه یک سرطان شده

سومین فالگیر هم دختری مطلقه بود که تنها ی تنها برای امرار معاش کار میکرد میگفت نه هنری دارم نه مدرکی چکار میتونم میکنم که خدا رو شکر اینجا فهمیدیم تا اخر همین امسال مشکل مجردی ما حل می شود انگار تمام مشکلات دختران جوان به ازدواج ختم می شود

تعجب آور زنان تحصیلکرده و داری مقام اجتماعی تثبیت شده بود که برای فالگیری به این زنان مراجعه می کردند حتی به گفته یکی بعضی افراد با پرداخت مبلغی بیشتر از او میخواهند که به طور خصوصی برایشان فال بگیرد و جالب اینجا بود همه این افراد با دعا نویسی در ارتباط بودن و بنا بر توجه فرد به موضوعی مثلا کار ازدواج و.... مدعی میشدن که وی دچار طلسم شده و باید با پرداخت مبلغی گزاف این طلسم رو باطل کنند و این شخص از اون دعا نویسی پورسانتی میگرفت ....................روی هم رفته تجربه خوبی بود!!!!!!

بگذریم از آینده نگری که برام کردن چند باری هم نزدیک شدن ولی خوب بدبختی اینجاست من اعتقاد ندارم !!!!! جالب اینجسات جایی که ساده رفتم و مثل بچه مدرسه ایی ها بختم بسته بود جایی که کاملا مد روز رفتم ده نفر توی صف بودن و من فقط و فقط باید انتخاب میکردم بخصوص شغل طرف اصلی هم وکیل یا قاضی بود بود حالا چرا قایم شده نمیدونم

بعد از تحریر: ۱- بعد مدتها به خودم جرات دادم اون قالب تیره رو عوض کنم دیگه خسته کننده شده بود ۲ - جالبه که دوستی بعد از انتشار این پست با جستجوی در طلسم مردان به این وب اومده!!!

+تاريخ یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:29 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |


وارد شهر که بشوي در همان آغاز اگر بومي شهر نباشي بوي گاز مشامت را مي آزارد اگر در کوچه پس کوچه هاي شهر قدمي بزني مي بيني که نفت بي تلاشي همچون جوي آبي در شهر روان است و اين خود اعجازي است در طبيعت يک سرزمين ولی شهر و مردمش ، هیچ سهمی از این نفت ندارند و امروز 5 خرداد 1387 مصادف است با صد سالگی احداث اولین چاه نفت خاورمیانه در مسجدسلیمان

تلگرافی که به دارسی خبر کشف نفت رو دادند: از و بلاگ خوربه برداشتم












میتونید بعضی از اطلاعات رو درباره این روز از وبلاگهای بخونید :

برگزاری مراسم در کلن آلمان
نفت ، رقص ، مسجد##سلیمان
گزارش رادیو زمانه از این روز در کلن آلمان
خانم اختر قاسمی
خوربه
سایت رسمی مسجد##سلیمان
صفحه مسجد##سلیمان در ویکی پدیا
شهر من M##is
+تاريخ یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 0:32 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |

برای مادربزرگم عجیب ترین اتفاق طول دوران جوانیش ماجرای دخترکی بود که به اجبار باید تن به ازدواج با پیرمردی میداد و در شب ازدواج با خوردن تریاک خودکشی کرد

و مادرم در دوارن دانشسرا از دخترانی شنیده که بخاطر عشق و یا داشتن دوست پسر کشته میشدند چیزی که آن زمان هنوز نام قتل ناموسی نداشت و اینقدر برای مردم بدیهی نبود

و من زنی را دیده ام که شکنجه شد ، به او تجاوز کردند ، پدری را دیدم که دخترک 4 ساله اش را مورد تجاوز قرار داد یا سربرید و سرش را به نشانه افتخار بر سر در خانه اش نهاد من زنی را دیدم که شوهرش را به بخاطر فسادش به قتل رساند و من دختری را میشناسم که در کودکی به بهایی اندک صیغه مردی شد دیدنی های من در این 28 سال بیش از آن است که مادربزرگ 70 ساله ام دیده است جایی خواند ه ام که باید فاتحه ملتی را خواند که در آن ناهنجاریها تبدیل به امری بدیهی شوند .
8 مارس دیگر یک بهانه نیست ، از مردانی گفتن که روزانه زنان را میزنند ، میکشند ، تجاوز میکنند و گفتن از زنانی که سالهاست در راهرو دادگاه گم شده اند برای حداقل حق بدیهی خود، دیدن فرزند ، حق طلاق، مسکن علی حده و...... کار تازه ایی نیست باید کاری کرد ایستادن در برابر مردان داد برابری کشیدن هیچ کمکی نمیکند گاهی مجبوری دست به دامان کسانی شوی که همیشه فکر میکردی دشمن تواند .
در قاموس من دل شکستن ، دروغ ، ریا و نامهربانی هرگز بخشیده نخواهند شد با این همه یاد گرفتم که هرگز حتی به حقیر ترین آدمی که آزارم میدهد توهین نکنم و سکوت تنها هنر من در این هنگامه است اگر یاد بگیریم که برای هم دسیسه نکنیم زندگی زیباتر خواهد شد و این موضوع هیچ فرقی ندارد تو زن باشی یا مرد

زال عزیز این هم متن جدید ، هرچند آنقدرها هم روزهای خوشی نیست هرچند که از این روزها ننویسم و جایی ثبت نکنم شکست ،خبر بد و.... انگار جزیی از روزمره من شده منتظر معجزه ام آن هم در زمانه ایی که هرگز نباید انتظار آمدن پیامبری را کشید

ترانه مرا ببوس گل نراقی جادویی ترین ترانه عمرم

+تاريخ جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 4:53 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |


 

 


هوس میکنی در یک غروب پاییزی و نیمه ابری ، بزنی به دل کوچه و سعی میکنی  از آرامش موجود کمال استفاده رو بکنی که ناگهان صدای جیغ زنی تمام کوچه رو پر میکنه چند خانه ایی با ما فاصله داره ولی صدایش آن چنان نزدیک است که به خوبی حرفهایش را میشنوی از تک تک پیامبران درخواست کمک میکند و از تنهاییش دم میزنند و اینکه چرا باید هر روز کمک بخورد از فریادهایش میفهمم شوهری معتاد دارد ! چند نفری از خانه بیرون زده اند هیچ تلاشی برای کمک به او نمیکنیم هیچ ارگانی برای تماس نیست با 110 تماس بگیریم مدعی میشود دعوای خانوگی به ما ربطی ندارد ! هر چه باشه زن و ملک مردی که میتواند با او هر کاری کند که دلخواهش باشد . یاد مرد مدعی عشقی می افتم که سالها پیش سینه سپر کرد و گفت گاهی لازم است برای بقا زندگی و اثبات حرفهایت به شریک زندگیت به زور متوسل بشی !

پ ن: خواهرم برای درخواست کار و تدریس خصوصی با آموزشگاهی تماس گرفت و وقتی که فهمیدن مجرد ، این موضوع رو بیان کردند که در روز ارائه مدرک به آموزشگاه حتما با پدرش مراجعه کنه !

 

+تاريخ سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 0:0 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |

 

تاکسي نوشت با اجازه از آقاي غياثي !

صداي گوينده  راديو به زحمت بين اون همه پارازيت و سرو صدا شنيده ميشد و راننده هم هيچ تلاشي براي تغيير موج نداشت تا اين که بحث رسيد به لايحه قانون حمايت از خانواده و مبحث ازدواج مجدد که راننده با عجله صداي راديو رو بلند کرد و رو کرد به مرد کناريش و گفت اگه توي اين 28 سال يک کار خوب کردن همين بوده !

 زن مدام براي دوستش از وضع نابه سامان دوران بارداريش صحبت ميکرد و اينکه حالش زياد خوب نيست بعد هم اشاره کرد به آقايي که جلو نشسته بود و گفت امروز هم به خاطر آقامون اومدم بيرون از صبح آقامون غر ميزنه که چقدر ميخوابي بلند شو بريم بيرون  باور کن اگه اين آقامون نبود اصلا ازخونمون بيرون نمي اومدم  چکار کنم آقامون ! و بعد زد زير خنده ! بگذريم که تا چند دقيقه مونده بودم منظور از آقا کيه !

+تاريخ چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 0:0 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران |

 

مطب دکتر شلوغ پر از آدمهایی متفاوت و فرهنگهای مختلف که بیشترشون از روستاهای اطراف اومدن  هنوز خبری از دکتر نیست کلافه ام و بی حوصله ،پیرزنی که از لباسش معلوم اهل روستاست و وضع مزاجی خوبی نداره ، با صدايي نگران  مدام از منشی می پرسه پس کی دكتر مياد من باید تا شب نشده برگردم روستا من كسي رو توي شهر ندارم !!!!  دیگران برای کشتن وقت شروع می کنند به بحث کردن  و بهترین بحث سیاسیه و اینکه وضع جامعه خراب شده ! یکدفعه مطب تبدیل به یک میتینگ میشه گروهی ناراضی از وضع موجود و یک گروه هم  موافق عملکرد رییس جمهور و اون رو مدافع عدالت می دونند  مردی معتقد بود که جلوی دولت کنونی رو گرفتن و مدام تاکید میکرد که : آقا جان نمیذارن کارش رو بکنه یادم افتاد همین نسخه رو توی اون ۸ سال برای خاتمی پیچونده بودن آقایی دیگه از نا امنی می گقت از نابسامانی اوضاع ، خنده ام گرفت آخه توی این چند سال ما کی امنیت داشتیم ؟؟ ديگري دفاع ميكرد كه مگه نميبينيد جلوي مفاسد اقتصادي ايستاده و شروع كرد به طرح رقمهاي نجومي كه در اين چند وقت به بيت المال برگشتند و اون به خاطر تلاش دولت جديد !‌ و من فكر ميكنم مردم ما چقدر ساده اند و توي اين جور بازيها چه راحت  فريب مي خورند با این همه تجربه که پشت سر گذاشتیم !!!  بحث اونقدر داغ بود که متوجه اومدن دکتر نشدن، وقتی نوبت من شد دکتر که اهل شمال بود تعریف می کرد توی این بارش اخیر شهرشون آسیب دیده می گفت به خاطر قطع بی رویه درختان ، شهر و روستاهای اطراف در خطر سیل ، او هم نگران خانواده اش بود و اینکه مجبور توی خوزستان بمونه   و من تمام مدت به این موضوع فکر می کردم که اون پیرزن چطور می خواد برگرده روستا توی این جامعه نا امن !!!!   


 

+تاريخ شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 3:39 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |

 

امروز توي روزنامه جام جم درباره مردي نوشته بود كه همسر 16 ساله اش را به قتل رساند تنها به اين بهانه كه صبحانه رو حاضر نكرده بود  و الان كه دستگير شده ادعا ميكند كه دچار جنون آني شده و همسرش رو دوست  داشته و از اين حرفها

در همون صفحه از مردي صحبت ميكنه كه همسر صيغه ايي رو كشته و دو روز در يخچال گذاشته  و او هم ادعا كرده كه به علت مسايل ناموسي اقدام به كشتن او كرده و مدعي است كه مقتوله  رفت و آمد هاي مشكوك داشته....


خشونتهاي خانگي از قديمي ترين جرايم عليه زنان است و به علت‌آنكه بيشتر  خشونتها در چهار چوب خانه اتفاق ميفتد كه كمتر كسي از آن با خبر مي شود  تا چند دهه پيش زنان كتك خوردن ؤ ازار از سوي شوهر را در  نشان علاقه او نسبت به خود مي دانستند و حتي گروهي آن را به عنوان ركني از زندگي زناشويي پذيرفته بودند و حاضر به شكايت به هيچ صورت ممكن نبودن ولي مشكل اينجاست كه در گذشته اين نوع خشونتها تنها به ضرب و شتم ختم ميشد ولي امروزه ماهيت جنايتي به خود گرفته و در بيشتر موارد زن قرباني مي شود  و قاتل هم يا ادعاي جنون مي كند و يا مدعي ناموسي بودن  قتل مي شود و حتي اگر شرايط فوق ثابت نشود  خانواده مقتوله بايد نيمي از ديه مرد را بپردازد تا وي اعدام شود و از  اگرخانواده مقتوله توانايي مالي نداشته باشند اعدام  او تا حدودي منتفي خواهد شد  . متاسفانه در كشور ما خانه هاي امني براي حمايت از اينگونه زنان به طور گسترده وجود ندارد و  بيشتر حالت خصوصي دارند و از حمايت دولتي برخوردار نيستند . خشونت تنها در باب ضرب و شتم و یا قتل نیست بلکه بسیاری از زنان در خانه خود تحت شکنجه ها و سوئ استفاده های حسمی و جنسی قرار میگیرند که متاسفانه در قوانین ما تجاوز جنسی از سوی شوهر پذیرفته نشده است.   

 شاید  تنها نقطه مثبت این مضوع آگاهی زنان به قوانین باشد که در هنگام وقع خشونت به پزشکی قانونی مراجعه کرده  و تشکیل پرونده می دهند و  تا حدودي می توانند حمایت قانون را نسبت به خود جلب کنند  و  شايد  يكي از علت مهم رشد خشونتهاي خانگي عدم ضمانت اجرا لازم درباره مرتكبين آن است و شايد با  رويكردي علمي و قانونمدار به اين نوع جنايتها و توجه به آن به عنوان يك جرم مستقل بتوان از تعدد آن به طور محسوسي كاست

این هم از وب گروهی  راهیان سپیده

 

+تاريخ یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 4:35 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران |