


بابا بزرگ عاشق گل بود به قول مادربزرگم دستهاش سبز بود پیرمرد عاشق شمعدونی بود .........دلم براش (شون ) تنگ شده برای هردوتاشون, پنج شنبه این هفته دومین سالی که پدربزرگ ندارم .
+تاريخ دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 9:45 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|

وقتي سيساله ميشوي قصه از نو شروع مي شود و تو ميماني و خط قرمزهايي
که روز به روز پررنگتر مي شوند. اين بار زندگي و خواستنیهایش شبيه کفش
هاي افسانهاي سيندرلا مي شود. برای هر کاری در این سن یا بزرگ شدهای یا
هنوز کوچکی، یا دير شده و يا هنوز زود است. و تنها کار تو اين است که چشم
انتظار آن کفش جادويي بماني، که شايد هرگز نرسند، ولی همین امیدواری به
بودنش زیباست.
سيساله که ميشوي دوست داري بي حد و مرز باشي، دوست
داري هر کاري را که سالها برايت منع شده بود انجام دهي، دوست داري سيگار
بکشي، هرچند هرگز سيگاري نبودهاي، یا گاهي لب را تر کني، هرچند که هرگز
دهان به نوشيدن باز نکردهاي و يا حتي دوست داري بوسيدن را تجربه کني.
دوست داري نهان و آشکار در کنار محبوب باشي_بدون قید و بندهای رايج عرفي.
تو سيسالهاي، با تمام خواستنيهاي سرکوب شده. و حريصانه تلاش ميکني از
اين سالهای باقیمانده نهايت استفاده را بکني. تلاش ميکني هر آنچه که
آرزويت است، هرچند ناموفق، ولي براي يکبار تجربه اش کني، حتي اگر به
روايتي سرت به سنگ بخورد. که من اين روزها دوست دارم خود تجربه کنم شکسته
شدن اين سر را.
باورش سخت، من سيسالهام، اما فکر ميکنم اين دوره
شادتر از دوره قبل خواهم بود. شايد ياد گرفتهام از لحظه لحظه عمرم
استفاده کنم و اجازه ندهم هيچ کس به بهانه دوستي آزارم دهد.
حس غريبي دارد اين دهه چهارم زندگي
پ ن:مدتها بود میخواستم حسم رو از سی سالگیم بنویسم تا ثبت شود برای آینده ؛ که فرصت نمیشد
عکس از میثم قاسمی ؛ من در کویر مرنجاب
+تاريخ شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 11:30 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
هوای ابری ، بارون ، قدم زدن زیر بارون اون هم با این خانم ، رعد برق کلی بهانه برای شاد بودن این روزها دلخوشم به همین بهانه های کوچک
با اینکه پاییز دوست دارم ولی شروع مهر و مدرسه مدتهاست برام جالب نیست اصلا هم دوست ندارم به گذشته برگردم روزهای مدرسه با آن هم باید و نباید چندان هم دلچسب و شاد نبود این روزها عاشق سی سالگیم شده ام و این روزمرگی آمیخته به سیاست رو دوست دارم .
مخاطب خاص: اگر هیچ وقت هم نمی دیدمت باز هم دلم برات تنگ میشد ؛ به خاطر بودنت ممنونم !!!!!
پ ن: به فکر اسباب کشیم از این بلاگفا ، وبلاگ جدید با اسم جدید
+تاريخ دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 0:17 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران
|
دوست دارم همراه کسي باشم که براي بار اول به مسجد شيخ لطف الله مي ره همیشه یک تصویر تکرار میشه اول بي تفاوت نگاهي مي اندازه به صحن ساده و پر نقش و نگار بعد نگاهي به من (که یعنی خوشحال نيست از ديدن اين مکان ) و من خيلي آروم و خونسرد ( در جواب نگاهش) ميگم : عوام معتقدند اگه اينجا براي بار اول بيايي هر آرزويي کني برآورده ميشه يک دفعه نگاه عوض ميشه آن صحن ساده به مقدس ترين جا بدل ميشه آروم دست رو بر روي کاشي هاي فيروزه ايي ميکشه بعد چشمهاش ميبنده و از ته دل با خودش حرف ميزنه و من عاشق اين لحظه ام که خودش ، انسانی با آرزوهاي دست نيافتني و اميدي به رسيدن آنها .... همین نگاه آخر که به زندگی امیدوارم کرده !!!
پ ن : اگه میتونید به این خانم کمک کنید
+تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 10:9 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
این روزها تاریخ صد ساله را دوباره ورق میزنم نفت و خون شاهزاده فرمانفرمایان ، یکرنگی شاپور بختیار و معمای هویدا عباس میلانی و... فکر میکنم این روزها تنها دانستن تاریخ که میتواند درمان درد باشد و ایمان دارم که تاریخ همیشه در حال تکرار شدن است فقط با چهره ایی متفاوت . برای هوشیار شدن باید گذشته را هزاران بار خواند
و ما دوره میکنیم هنوز را .....
مخاطب خاص : فیلدوست عزیز آدرس ایمیلی ازت ندارم اگه میشه ایمیلت رو برام بنویس ممنون
+تاريخ دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 12:47 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
شاید به نظرت مسخره بیاد ولی شر م زده ام که زنده ام.....
.
+تاريخ شنبه ششم تیر 1388ساعت 5:42 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
حال ما خوب است ؛ اما تو باور نکن
+تاريخ دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 1:52 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران
|
نوروز خوبی بود؟ نمیدانم !!!چشمهایت را گرد نکن باور کن نمیدانم این 13 روز را چه کرده ام سالهاست که نوروز برایم بی معناست فروردین برایم شده شبیه هم ماههای دیگر و تنها فرقش دو هفته تعطیلی بی خاصیت باور نمیکنی ؟ نوروز تنها نویدش اعلام بالا رفتن سن است بس ، نوروز از سالی برایم بی معنی شد که مدرک به دست در به در کار بودم ( و هستم )وقتی 365 روز را بیکار درخانه بنشینی مطمئنا این (14)13 روز می شود روزی شبیه روزهای دیگر ؛ فقط پیاز داغش زیاد است و آداب و رسومش غلیط تر و ثمره اش این وزن اضافه است که 365 روز را باید تلاش کنیم برای آب کردنش
سفر رفتم ، فامیل رو دیدم ،کلی هم غیبت کردیم عروس و داماد جدید فامیل رو زیارت کردیم و کلی خبرهای پنهانی از پیوند های آینده شنیدیم که راست و دروغش گردن خودشان که جز یکی صحت بقیه تایید نشد
باز هم بگویم؟
با این همه فرقی نداشت مثل همیشه بود مثل آن روزها که خانه مان در همان دیار بود و این بار ما میزبان بودیم با این همه برای من فرقی ندارد چه مهمان باشم چه میزبان فضا یکی است
دیگر حرفی نیست همه چیز فقط دور تندی بود از یک دید و بازدید و مهمانی های پی در پی که چاشنی آن دیدن دوستانی بود بعد از 5 سال و.....
و نوروزمان اینگونه گذشت
+تاريخ جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 2:17 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران
|
نوروز که بیاد درگیر میشی چه بخوای چه نخوای ؛ چه روزی صد بار داد بزنی تا به همه بفهمونی که نوروز مال بچه هاست ولی گم میشی توی شلوغی آخر سال ذوق میکنی از دیدن ماهی قرمز و هر چیز کوچکی حتی روییدن یک شکوفه نو میتونه تو رو شاد کنی و بهت هیجان بده
قدیمی ترین نوروزی که یادم این همه دنگ و فنگ نداشت ، همه چیز ساده بود تحویل سال بود و پوشیدن لباس نو آغوش پدربزرگ و مادربزرگ شادی دیدن همسالان و بعد هیاهو و دویدن تا سیزده بدر و این سیزده پایان خوشی بود برای شروع سال جدید ، برعکس شومی نهادینه شده اش هرچند که آن روزها جنگ بود شلوغی و ترس از مرگ ولی همه چیز زیبا بود
در هر حال باید تبریک گفت هرچند که این روزها ؛ پیام و ایمیل جای خود را به هزاران آغوش گرم و صداهای مهربان داده اند
با این همه به عادت دیرینه باید گفت نوروز مبارک
پ ن : پس فردا راهی خوزستانم و این آخرین پست در سال 87 پس برای همه سال خوشی آرزو دارم و امید که سال جدید بدتر از سال گذشته نگردد
+تاريخ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 11:8 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
روزهای کاملا معمولی رو میگذرونم
کلاس ورزش میرم ، در نبود مامان آشپزی یاد میگیرم ؛ درس میخونم و سعی میکنم به چیزی فکر نکنم لبخند میزنم و نق زدن رو مدتهاست فراموش کردم
روزهای معمولی است، وقتی دقایقی وقتم رو صرف میکنم تا لکه روی شیشه رو پاک کنم وقتی نگرانم که لباسها مرتب باشند و همه چیز سر جای خودش باشه وقتی از خونه بیرون میزنم و همه چیز رو چک می کنم و مدام اضطراب دارم گازی باز نمونده باشه ،قفل در خانه رو درست زده باشم ؛ میبینم زندگی معمولی تر از اون چیزی که همیشه فکر میکردم و من نگهبان دنیا نیستم بهتره این بار با خودخواهی به زندگی ادامه بدم .....
روزهای کاملا معمولی و من فکر میکنم روزهایم پر از شادی چون انتظار هیچ اتفاقی رو نمیکشم
+تاريخ یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 3:21 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
زن درونم روزهاست که گریه میکند همینجا در گوشه دنجی که روزگاری شادترین احساساتم مهمانش بود ؛ ضجه میزند و من همانند باربری صبور بارش را نه بر دوشم که بر دلم حمل میکنم
چه کسی میگفت تکرار بردبارت میکند و تحملت را افزون ؟
+تاريخ یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 9:31 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
در ظاهر انتخاب با خودم میتونم تن بدم به یک زندگی ساده و خودم رو سرگرم کنم با بچه و شوهر مثل همه زنها و خودم گم بشم توی مسئولیت یک زندگی حتی یادم بره که روزی روزگاری چی دوست داشتم و آرزوهام چی بودن و هر روزم مثل دیروز یا اینکه بزنم زیر همه سنتها و آدا و روسوم رایج و آینده رو جوری که میخوام بسازم ؛ جوری که میخوام زندگی کنم و هیچ حرف عاشقانه ایی پاهام رو سست نکنه و مانع حرکتم نشه
من مطمئنم نیمی از ما دختران راه اول رو انتخاب میکنیم چون هیچ وقت برای مبارزه کردن تربیت نشدیم و همیشه زندگی برای ما یک خط مستقیم بوده بدون هیچ انحرافی ریسک کردن تجربه کردن جنگیدن و سرنوشت رو بر مبنا خواسته ها ساختن سهم هیچ دختری نیست ...........
+تاريخ یکشنبه یکم دی 1387ساعت 2:51 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
بعد مدتها سرم رو ميذارم روي پاش و زل ميزنم به صفحه تلويزيون يک عادت قديمي که مدتها فراموش شده بود آروم دستش رو بالا مي بره به هواي نوازش موهايم ؛ حس غرور شاید هم خجالت پشيمونش ميکنه و آروم با انگشتش ضربه ايي سرم ميزنه و من به ساختگی داد میزنم و خودم رو برای درد نداشته لوس میکنم ، عاشق اين محبتهاي مردانه اش هستم شايد براي همين که بيش از همه دنيا دوستش دارم.
با اينکه نه هم عقيده ايم ؛ نه هم هم مسير و نه هم مسلک ولي مدتهاست ياد گرفتيم براي اثبات عقيده با هم نجنگيم
+تاريخ یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 11:28 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
چرا همه معجزه ها فقط توی فیلمها اتفاق می افته ؟ دلم یک معجزه میخواد تا این تکه تکه های زندگیم رو مرتب کنم زندگیم شبیه یک لحاف چهل تیکه شده که دیگه برام جذاب نیست دلم میخواد برای یک مدت حتی کوتاه به ثبات برسم !!!
+تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 10:5 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
حافظه ام شده شبیه ویترین یک مغازه که دو ، سه هزار ماده را با شرح و تفسیر و ملحقات رو به زور توش جا دادم و هر روز باید چک کنم از ترس ناپدید شدن گوشه ای از این اطلاعات میترسم کار غیر درسی بکنم با کسی حرفی بزنم برای استراحت ذهن فیلمی ، کتابی ؛ ببینم و بخوانم و حتی میترسم با دوستی تلفنی حرف بزنم که مبادا حادثه ایی حرفی و خبری گوشه ایی از این کلمات ثبت شده رو بهم بریزه مدام وسط هر درسی فکرم به طرف ماده ایی از کتاب دیگه ایی که میترسم از یاد برده باشم و حتی این ترس فراموشی در خواب هم راحتم نمیذاره و ترس از شکست دوباره این روزها بدجوری اذیتم میکنه هر چند به قول دوستی قدیمی باز هم شروع میکنم و تکرار ؛ که پشتکارم فنا ناپذیره ولی این بار خوب میدونم که توانم به آخر رسیده تا باز هم این دوره رو تجربه کنم . همه چیز بهم ریخته از این اتاق بهم ریخته از این همه کتاب تست و تفسیر و شرح بیزارم و گاه گاهی بزرگترین علمای حقوق رو با کلماتی مورد لطف خودم قرارا میدم وقتی که هر کدوم در جواب یک تست مشابه یک گزینه مخالف هم رو انتخاب کردند یعنی هر 4 گزینه درستند و من میمونم که در جلسه امتحان کدوم رو باید زد از همه چیز بیزار شدم کاش این چند روز هم بگذره .....
حتی حوصله خودمم ندارم
+تاريخ یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 2:59 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
اینجا همه چیزی تکراری است ، انگار دنیا هم به عادتی ، خو گرفته ، همه چیز شبیه هم شده ؛ حتی سکوت و هیاهو !!!
این درختی که امسال زرد پوش است پارسال هم در همین هیات در میان جماعت خودنمایی می کرد با همین تعداد نشمرده اما ثابت ، برگهای زرد شده
این بادی که نسیم وار صورتم را نوازش میکند مثل همیشه است ؛ با همان احساس و با همان وزش . اینجا همه چیز ثابت و پابرجاست یک تکرار قدیمی و بدون تلاش برای تغییر ؛ جز احساسم ، غیر از چیزها و کسانی که روزی دوست داشتم و امروز بیزارم
جز قلبی که مدتهاست تپیدن عاشقانه را از یاد برده و چهره ایی که هرگز در پی کلام عاشقانه سرخ نخواهد شد و خوب حس میکنم حس دستانم را که هرگز در پی همآغوشی با هیچ دستی نیستند
اینجا همه چیز تکراری است یک قصه قدیمی که سالها از زبان همه مادربزرگها شنیده ایم اینجا همه چیز ثابت است جز نگاهم ، که روز به روز غمگین تر و سردتر می شود و بدبین تر و خوب میدانم که ما دوره میکنیم هنوز را *
ترانه ایی از کوروس سرهنگ زاده " دیگه فایده نداره " ممنون بی بی مهتاب عزیز
* مرثیه ایی از شاملو در سوگ فروغ
+تاريخ یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 8:28 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
صدام مرد به همين راحتي . امروز با خبر مرگ مردي از خواب بيدار شدم که کابوس تمام کودکي هايم بود و نامش را زودتر از همه نام ها آموختم ، سالها پيش فکر ميکردم روزي که او بميرد من جشن خواهم گرفت شادي خواهم کرد ولي امروز بي تفاوت به تمام اخبار شبکه هاي خبري دنيا گوش دادم که مدام از مردي ميگفتند که 8 سال تمام فرصت خوب زندگي کردن را از ما گرفته بود ، کودکيم در جنگ گذشت ، در تنهايي ، در ترس از مردن .
معلم دبستانمان در همان سالهای اولیه در آتش سوخت ، در يک بمباران هوايي ، آن روزها همه اش و ترس بود تشويش ، يک چشم به آسمان داشتم و يک چشم به تخته سياه و گوش به آژير قرمز ، روزهاي بدي بود فرار و دويدن ها و پناه بردن به سنگرهاي کوچه و خيابان و خانه و بعد اضطراب مردن دوستان آشنايان و تماس هاي پي در پي بابا و ماما در پي يافتن نزديکان هنوز هم آن خانه را به ياد دارم که هيچ کس از آن زنده بيرون نيامد هنوز هم با اين خاطره ها درگيرم ، روزهاي بدي بود ، خيلي بد
دايي که اسير شد پدربزرگ دق کرد و مرد و موهاي مادر يک شبه سفيد شد و مادربزرگ ديگر قصه نگفت ، فهميدم جنگ وحشتناک تر از آن چيزي است که لمس کرده ام ، اعدام صدام نه کودکيم را برگرداند نه پدربزرگ را و نه موهاي سياه مادرم را و نه قصه هاي شيرين مادربزرگ را .صدام مرد ، بدون آنکه بگويد تاوان تمام رنجهاي ما را چه کسي بايد پس دهد؟ از اعدام بيزارم حتي براي کسي چون صدام زيرا مرگ او هيچ مرهمي بر زخم کهنه هيچ کدام از ما نشد صدام گم شد در تاريخ در کتابهاي مدرسه و تبديل شد به خاطره ايي دور براي بچه هاي جديد ولي تا روزي که زنده ام هيچ وقت کابوس شبانه جنگ و خون رهايم نمي کند و جنگ تنها تجربه اي است که برايم هيچ ارزشي ندارد و داشتنش هرگز برايم مايه افتخار نخواهد بود . کاش صدام تمام اين خاطرات بد مرا هم با خودش مي برد.
پ ن: جنگ برای تک تک ما خوزستانی ها یک حس نوستالزی داره یک خاطره دور که گاه غمگینت میکنه و گاه شاد ، چند سال پیش دقیقا در روز اعدام صدام این مطلب رو نوشتم ؛ 9 دی 1385 که مثل تاریخ تولدم به یادم میمونه ، اون وبلاگ به دلایلی برای همیشه از بین رفت و این بار باز هم بهانه جنگ اینجا ثبتش میکنم !!!
+تاريخ شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 9:15 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
همین حالا ، توی همین لحظه دلم میخواد همه زندگیم رو بندازم توی کوله یک شلوار جین بپوشم با یک تی شرت بعد برم کنار دریا ، اونقدر بشینم تا باد موهام رو نوازش کنه و موجهای دریا همه وجودم رو لمس کنه و حس دوباره بوسه های باران تکرار بشه ، دلم صدای شیرین دریا رو میخواد و یک آرامش ابدی .............
+تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 11:50 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
پر شده ام از آدمهايي کوچک و بزرگ اين روزها گاهي خودم را هم فراموش ميکنم ، نگاهم صدايم و حرفهايم ديگر دست خودم نيست به تو مي انديشم به تويي که قرنها و سالهاست در تک تک برگهاي خاطرات زنانه پنهان شده ايي و همچون ماترکي ، نسل به نسل به من رسيده اينجا در درونم در نگاهم و در صدايم و حتی در افکارم .
پر شده ام از رد پايي آدمیانی که گاه لگد مال کرده اند اين چمن زار انديشه ام را ، آدمهايي که شکستند و بردند و همچون مغولان تلي از کشته در پس خود به جا گذاشتند و چه سخت آبادي دوباره را به دست آورده ام
پر شده ام از تفکراتي که همچون زنان حامله 9 ماه 9 روز را به انتظار زاييدنم به انتظار بودني نو تولد دوباره ام را اين بار جداي از تو جشن خواهم گرفت .
پ ن :به تنهایی خو کرده ام نمیدونم نشانه خوبیه یا نه ولی یک چیز رو مطمئنم که هرگز چشم انتظار هیچ کس و هیچ حادثه ایی نخواهم بود که همه چیز نسبی و هیچ کس و هیچ حادثه ایی ماندگار نیست باید در لحظه زندگی کرد در تک تک همین لحظات جاری!!!
+تاريخ پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 8:52 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
پسرک تازه با سواد شده به قول خودش میتونه تمام نوشته های روی دیوارها و مغازه ها رو بخونه ،روز آخر مدرسه رفته با خودکار توی شناسنامه اش قسمت ازدواج با اون دستخط خرچنگ قورباغه اسم دختر خاله اش رو نوشته و مامانش تازه فهمیده
صدای جیغ و داد مامانش بلند میشه این چه کاری بود کردی حالا چکار کنیم با این افتضاحی که تو به بار اوردی؟ حداقل با مداد نوشته بودی خیلی بهتر بود ؛ دستش رو میزنه به کمرش و میگه اهههههه که تو هم راحت بری پاکش کنی فکر کردی !!!!! با دهنش به همه دهن کجی میکنه شاد و شنگول میره طرف اتاقش در حین رفتن داد میزنه مامان نمیخوای یک تماس با خونه خاله بگیری؟
حالا شما خودتون قیافه مامانش رو تجسم کنید یک چیزی توی مایه های خنده و تعجب و خشم !!!
پ ن : آدرس وبلاگ صدف عوض شده الان توی پرنده زخمی مینویسه کافیه کلیک کنید ( قابل توجه دوستای مشترک )
+تاريخ شنبه نهم شهریور 1387ساعت 9:57 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
زنگ ميزنه ميخوام بيام پيشت درد دل کنم چند ساعت بعد مياد !!!!هنوز نرسيده شروع ميکنه به حرف زدن:
فکر ميکني زمستون امسال سرد باشه ؟بي توجه به من خودش جواب ميده حتما سرده کاش سرد باشه آخه يک چکمه خريدم مارک دار
من ساکت
دو سال پیش شما نيومده بوديد و از خوش شانسی من آقاي فلاني توي زمستون فوت کرد نمیدونی توی مراسم چه تیپی زدم ، يک
چکمه بلند پوشيدم با اون پالتو چرمی " چرم مشهد " رو ميگم يادت که هست؟!
من ساکت
آرايشم هم بنفش تيره بود ، آخه عزاداري بود نميشد روشن آرايش کنم به جاي
روسري تور گذاشتم واي نميدوني وقتي وارد شدم هيچ کس من رو نشناخت دهن همه
باز مونده کلي خواستگار همون موقع پيدا کردم و ميزنه زير خنده
اين بار براي خالي نبودن عريضه يک لبخند چاشني سکوتم ميکنم
به بهانه ايي از اتاق ميزنم بيرون که صداش مياد زود بياد تا برات از حلوايي که درست کردم تعريف کنم تو ي مراسم همه اش حرف حلوا من بود
برمي گردم مي پرسه راستي تو چرا امروز اينقدر ساکتي؟
+تاريخ جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 5:24 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
دارم از خونه خارج ميشم که مامان داد ميزنه برام يک
معجزه بخر
با تعجب مي پرسم چي؟
ميگه هيچي ، برام یک جرم گير معجزه بخر
+تاريخ شنبه دوم شهریور 1387ساعت 8:20 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
اشکاش رو پاک میکنه میگه بعد تموم شدن یک رابطه میدونی چی اذیتت میکنه ؟
سرم رو پایین میندازم و یک جرعه از قهوه رو مینوشم و میگم عجب قهوه تلخی طعم حس این روزها رو میده حسی تلخ ، بی توجه به حرف من ادامه میده:
حس ها ، حرفها و خاطراتی که روزی برات شیرین بودن و با ارزش ولی الان پستند ، بی ارزشند و این فکر مثل خوره آزارت میده که چرا این همه حماقت
سرم هنوز پایین و دستم فنجون قهوه رو بغل کرده و با هر کلمه او این حلقه محکم تر میشه ، حرف نمیزنم ولی چیزی توی گلوم سنگینی میکنه میترسم با یک حرف عیان بشه و من رسوا
ولی حیف که تو حسم رو درک نمیکنی ، خوش به حالت تو خیلی از من عاقل تری
به بهانه ایی بلند میشم و از میز دور ، به هوای کاری باید از این فضای سنگین که حماقت من رو به روم میاره دور بشم ، برمیگردم و در جواب اون همه حرف میگم هوای این روزها خیلی خنک شده خیلی ، جون میده برای پیاده روی با سکوت ، پایه ایی؟
کاش میتونستم بهش بفهمونم درون من هم یک زن احمق با اخلاقی بچه گانه پنهان!!!
+تاريخ سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 8:56 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
آروم میاد میشینه روی صندلی کناری و میخواد یک حرفی بزنه ولی مردده یکدفعه می پرسه تو همسن خاله ایی؟ میگم اره تازه یک سال هم بزرگترم .
میره تو فکر بعدادامه میده : پس چرا هنوز عروسی نکردی ؟ خاله که عروسی کرده !!! میگم آخه من نه حوصله دارم نه خوشم میاد ( بابچه که نمیشه بحث فلسفی و اجتماعی راه انداخت و از حقوق زنان گفت

) یکدفعه با هیجان میپره پایین دستاش رو بهم میزنه و با شادی میگه وایییییییییییییی نمیدونی چقدر عروسی خوبه میتونه لباس سفید بپوشی آرایش کنی و ( با حالت تاکید میگه ) حتی میتونی رژ قرمز بزنی بعد هم کلی میتونی برقصی حتی تا صبح بدون اینکه مامانت دعوات کنه بعد دور خودش یک تاب میخوره و با ناز کودکانه اش میگه :
من وقتی بزرگ شدم اولین کاری که میکنم عروسی!!
حق کپی رایت :فکر کنم این عکس کارت عروسی یکی از کاریکاتوریست ها باشه ولی یادم نیست کی
+تاريخ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 12:7 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ؛ اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم . البته اگه یکوقت ناچار با مرگ رو به رو شدم که می شوم - مهم نیست ؛ مهم این است که زندگی یا مرگ من ، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد..........ماهی سیاه کوچولو صمد بهرنگی این روزها ساده خوانی رو تمرین میکنم و دارم به کودک درونم فرصت رشد میدم تمام کتاب های آدم بزرگ ها رو کنار گذاشتم و برگشتم به دوره کودکی این روزها صمد میخوانم ،
اولدوز و یاشار اولین داستان عاشقانه و ساده ایی که خواندم ، اشعار
عباس یمینی شریف را میخوانم اولین کتاب شعر عمرم و تا الان هم سه بار سه جلد
قصه های من و بابام اولین کتاب عمرم را ، خوانده ام هنوز هم کودک درونم به شیطنتهای پسرک و حماقت های دلنشین پدر می خندد هنوز هم وقتی به پایان کتاب می رسم و می فهمم نویسنده اش قربانی نازی ها شد دلم می گیرد
ماهی سیاه کوچولو قصه زندگی همه ماست خوندش یک بار دیگه توی سن و سال خالی از لطف نیست میتوان برای تک تک شخصیتهایش تمثیلی پیدا کرد ، از تمامی آدمهای کنار ما !!!!!
باید یاد بگیرم که برای رسیدن به دریا در مسیرم هم ماهی خوار هست هم ماه زیبا ........
لینک داستان ماهی سیاه کوچولو برای کسانی که هنوز نخوندنش
+تاريخ شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 1:20 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران
|
شاد نیستم !شما رو شاید ولی خودم رو نمیتونم گول بزنم چند روزه از صبح تا شب به شیوه ارائه شده توسط روانپزشک دارم برای خودم مسائلی رو که بایداسباب شادی هر انسانی رو فراهم کنه لیست میکنم ، ولی به تعداد انگشتان یک دست هم نمیرسند اصلا نمیدونم چرا مثل قدیم هیچ چیزی ذوق زده ام نمیکنه همه چیز به طرز مسخره ایی درگیره سکون و سکوت ، و این با رفت و آمد اقوام مقیم ولایت باید عجیب باشه !!!!
گاهی وسوسه میشم یک نیم نگاهی به آسمون بندازم و آروم آرزو کنم که تحولی پیش بیاد و تا چند روزی درگیرم کنه ولی میترسم چون میدونم توی این چند ساله همه تحولات به معنای نابودی و من در آخر باید مات و متحیر بشینم و نگاه کنم مثل یک زلزله زده .
هیچ چیزی سر جای خودش نیست اونجوری پیش نمیره که من میخوام . دلم میخواد کسی باشه که فقط من حرف بزنم بدون ترس از قضاوت ، فقط خودم باشم ..........یک ساعت دارم اسامی دوستان رو زیر رو میکنم ولی کسی نیست هر کس به کاری مشغول و فرصتی برای صرف حتی یک دقیقه نیست چه برسه به یک ساعت ! تنهایی گاهی ( البته گاهی ) خیلی آزار دهنده است البته منظورم از رفع تنهایی ، صرف حضور یک نفر دیگه نیست.
خسته ام خیلی خسته حتی حوصله خودمم ندارم خودم میدونم حرف جدیدی نیست لطفا این نکته رو تکرار نکنید ممنون زیادی هم قاطی کردم و حرفام نامفهوم این رو هم خودم میدونمبه هر طرف که رو میکنمغرقابیست از شرمساری و اندوهبه هر طرف که رو میکنمدیواریست از سکوت و تنهاییبه هر طرف که رو میکنمراهیست که به بیراهه میرودپس کجاست پیامبربیراههها شرمساریها و اندوههاتا از پیام او دمی آرام گیریمو در پرتو شرمساری و اندوه اودمی خود راپیروز و خوشوقت پنداریمبیژن جلالیاین شعر رو در وبلاگ ، این یادداشتهای تنهایی ، دیدم
+تاريخ یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 3:51 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
ا
برهاى شناوراز روزهاى ديگربه زندگيام مىآيندديگر نه براى آنكه ببارند و توفان برانگيزندنه، مىآيند كه به آسمان شامگاهى من رنگ ببخشندتاگورخودم رو پیدا کردم ، چندان سخت نبود کافی بود کمی بگردم توی کتابهایی که میخونم توی شعرهایی که میگم و میخونم و عقایدی دارم ، فقط کافی بود دستم رو دراز کنم و اون گوشه گم شده رو بذارمش سر جاش ، اصلا باید خودم رو باور میکردم از اینکه چیزی از دست ندادم و چیزی ازم کم نشده . سخت بود بهای سختی هم داشت ، طی کردن روزهایی پر از غم و سیاه ولی شد یاد گرفتم کمتر از آدمهایی که دوستشان داشتم بگویم هر چند مدتی است فکر میکنم تمام آن تصورات عاشقانه این سالها توهم خیال و رویایی بیش نبود باید با شجاعت قبول کنم که من هیچ گاه
عاشق نشدم پس غصه برای
هیچ کمی دیوانگی است .
پنجره ارتباطم رو بستم با همه با هر کسی که بخواد با دستی بد اندیش بر آن بکوبد در این تمرین چند ماهه یاد گرفتم که به راحتی بدون عذاب وجدان قفل پنجره بر هر نگاه نامحرم ببندم ؛ این جاده پر از سکوت رو که دارم با تنهایی به آرامی طی میکنم دوست دارم .
گاهی باید به خودم اجازه بدم در رویاها قدم بزنم و گاه گاهی برگهایی پاییزی پیاده رو های ذهنم رو جارو کنم و شاید در این بین آدمها ، تصورات زاید هم برای همیشه پاک بشن کاری که این روزها کردم ، باید یاد بگیرم در برابر هرکسی به نشانه آشنایی کلاه از سر برندارم ؛ گاهی هم باید فرار کرد و سوت زنان و بی تفاوت از کنار بعضی حوادث گذشت برای آرامش خودت ، تصمیم دارم این 6 ساله رو برای همیشه پاک کنم با تمام آدمهای بد قصه اش ، باید از نو شروع کنم ، شاید فردا روز بهتری باشه شاید .
فکر میکنم نیاز به یک خلا ذهنی دارم به گم کردن خیلی از اتفاقات و به هیچ پایانی فکر نکردن ولی مطمئنم این آخرین باره که تاب میارم و تحمل هیچ تجربه سختی رو ندارم و آخرین مُسکن زندگیم هم مصرف شد.
گاهی مجبوری برای بودنت با خودت هم خداحافظی کنیپ ن : کتاب خاطرات "در فاصله دو نقطه"
ایران درودی رو - که هدیه دوست بسیار بسیار عزیز - میخونم
کتاب خوبیه فکر کنم هر کی زندگی رو سخت میگیره یک بار باید این کتاب رو بخونه ممنونم به خاطر حسن انتخابت خیلی به موقع بود .
* ترانه ایی از رضا رشید پور با صدای امیر تاجیک
+تاريخ پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 1:13 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران
|
آن دم که زندگی بر ما دشوار می شود
عشق ، گشایشی ست که موجی فراز موج می آید ،
ولی فغان از آن هنگام
که مرگ ، بر دروازه مشت می کوبد
پابلو نرودا
درست چند شب وچند ساعت پیش درست لحظه ایی که از پنجره چشم در چشم ماه دوختم و منتظر حادثه ایی خوش بودم ، درست در لحظه ایی که قاصدک با نوید آمدن خبری خوش همآغوش دستانم شد و شهاب ، آسمان را روشن کرد ، رویاهایم تمام شد تمام تمام ، حتی ذخیره ایی برای روز مبادا هم باقی نماند ، آن هم در این بازار سیاه روزگار که وسع مالی احساسم هرگز برای داشتن دوباره رویایی نمی رسد . هر چه کردم نتوانستم به بودنی عادتش دهم ، عاری از هر تجسم بود گویی به آخر خط رسیدم و این نشانه ایی از پایان است ، مگر نه اینکه همیشه به نشانه ها معتقدم حتی اگر جوابی معکوس داشته باشند؟ ولی تا دم آخر زایش رویا هنوز بودنشان را نشانه خوبی میدانستم ، دیشب به خنده گفتم خاکم نکنید بسوزانیدم ، به خنده گفتم برایم گریه نکنید، و به خنده گفتم که خنده های نداشته ام را به یادگار نگه دارید ، ولی مادر هنوز نرفته گریه کرد پدر بغض کرد و برادر ، برادر !!!! یادم نیست چه کرد و در این میان تنها خنده های من تا آخر دنیا فراموش شد و نگاه خاکستریم ، یادم نبود باید به جای حرفها میگفتم ؛ رویاهایم به آخر رسیدن و انسان بی رویا توانایی زیستن را ندارد از فردا تمام افعال زتدگیم به بود ختم خواهد شد و شاید قصه تناسخ واقعیت داشته باشد ....شاید !
نفس عزیز اگه گذرت باز به ای وب افتاد میشه بگی شعری که در کامنت پست قبلی نوشتی مال کیه؟ شبیه اشعار اخوان ثالث ، ممنونم
+تاريخ جمعه هفتم تیر 1387ساعت 11:58 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
چرا به ياد نمي آورم؟
مرا از به ياد آوردن چشم هاي تو ترسانده اند
انگار نمي گذارند...
دريغا درياي دور!
اين ساعت ديواري ، با آن آونگ هزار ساله اش
نمي گذارد از خواب تو، به آرامي سفر کنم
سید علی صالحی
فکر کنم این" غم "حسابی در وجودم نهادینه شده و باید مثل جنینی که هر گز متولد نمیشه با خودم حملش کنم ، یک بارداری مادام العمر ، باید سعی کنم نادیده بگیرمش و مثل هر مادرباداری گاه گاهی باهاش درد دل کنم فقط همین .....
کدئین دعوتم کرده به بازی ده موضوع که دوست دارم و10 تا چیزی که بدم میاد:
خوب ها : سیاست ، ادبیات بخصوص از نوع لاتین و اسپانیایی چون یک جورایی شبیه همن ، شعر ، شاملو ، بستنی ، موسیقی ، شکلات، کارتون ، بارون و گل
بدها : جغرافیا ، سیگار ، ماهی ، بعضی آدمها !!! ، محسن نامجو ، موسیقی رپ ، زبان عربی، بقیه هم جز اسرار
منم دعوت میکنم از صدف ، شهرزاد ، سیرترشی از نوع متاهل ، مودی
ترانه منتظرت بودم داریوش رفیعی
+تاريخ جمعه هفتم تیر 1387ساعت 2:7 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
من سکوت خواهم کرد تا وقتی که لازم باشه فکر کنم کناره گیری از دنیا بهترین تصمیم ،دیگه میترسم از همه چیز از همه کس ......
+تاريخ چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 0:3 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران
|
بدون هیچ حرفی ، نه ناله ایی ، نه آهی و نه حسرتی من امروز 29 ساله شدم . 29 سال پیش در چنین روزی با کله ایی کاملا بی مو به دنیا اومدم برای اثبات خیلی چیزها !!!!!!! هر جند دو ماه بعد برای رفع این نقیصه اولین دندان زندگیم هم متولد شد تا هم بتوانیم به همه ثابت کنیم که میتوانیم و هم یک بی موی بی دندان نباشیم که مطمئنا چهره خوبی نداشت ! مطمئنم که بابا و ماما در اون لحظه هزار و یک آرزو داشتند و این موجود فعلی حتی در تصورات محالشون هم جایی نداشت :D. در هر حال هر چی باشه امروز تولدم دیگه خودش یک بهونه است برای شاد بودن ، فعلا چند نفری که اصلا فکر نمیکردم یادشون باشه کلی سوپرایزم کردن ! این عکس هم دقیقا مال تولد یک سالگیم !!!!
+تاريخ شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 1:15 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران
|

امروز به طرز احمقانه ایی فکر کردم اخرین روز زندگیم ، نه غمگین بودم نه افسرده ، اتفاقا تمام روز پر از شادی بود عمه بود و خانواده اش ، دختر عمو بود و همسرش و یک گردش خانوادگی در حوالی چادگان قدم زدن کنار دریاچه بر هم زدن خواب دریاچه با پرتاب سنگ اصلا بهانه ایی برای غمگین بودن نداشتم ولی فکر میکردم میمیرم با حرکت هر ماشین با قدم زدن در کنار دریا دید زدن شنای پرندگان هر لحظه منتظر بودم این آخرین تصویری باشد که میبینم .......خوبی این حس این بود که فکر میکردم چقدر هر لحظه میتونه زیبا باشه ،فکر میکنم چیزی تا جنون نمونده شاید از مرز هم رد کرده باشم !!!!!
سرمای بدی خوردم از اون سرما خوردگی ها که آدم رو بدجوری کسل میکنه نمیدونم توی این هوای آفتابی و دلچسب این مرض از کجا پیداش شد
عکس در سایز بزرگتر
+تاريخ پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 0:18 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران
|
هفته پيش تصادف کردم به ظاهر همه چيز خوب بود هيچ اتفاقي نيفتاده بود حتي صداش رو توي خونه در نيوردم چون خودم مقصر بودم ميدونستم حسابي شماتت ميشم و نصيحت ؛ آخه اين تلويزيون بدبخت روي ده بار هوار ميکشه بابا جان از روي پل عابر پياده رد بشيد ولي يک آدم تنبل مثل من که هميشه دنبال راه ميان بر ، گذشتن از اتوبان رو به پل عابر پياده ترجيح ميده و آخرش هم مورد نوازش يک ماشين قرار ميگيره هرچند شانسي که اوردم ماشين سرعت بالایی نداشت و عکس ها هم که شکستگی نشون ندادند ولي اين چند روزه راه رفتنم دچار مشکل شده به قول دوستي شبيه پنگوئن راه ميرم شبها هم که تا صبح از درد خواب ندارم حتي براي طي يک مسافت کوتاه کلي بايد آخ و ناله کنم نميدونم چه مرگش شده
دوستي پيشنهاد کتاب
جنس ضعيف اوريانا فالاچي رو داد که تازه توسط يغما گلرويي ترجمه شده کتاب خوبي گزارش مستند از وضعيت زنان آسياي شرقي برام جالب بود که زنان ژاپن و هنگ کنگ و..... تا زمان نوشتن اين کتاب درگير سنت ها و آداب و رسوم خود بودند به طوري که حتي روشنفکر ترين زنها رو هم نمي تونستند از آداب و رسوم جدا بشند ولي قسمت جالب کتاب زنان مادرسالار واي که اگه همه جهان اينطور ميشد : D
هرچند فالاچي در فصل اخر کتاب کتاب وقتي در پايان سفر به آمريکا ميشه تنها با يک جمله و يک
نتيجه گيري يک جورايي به خودزني پرداخته ولي روي هم رفته کتاب خوبيه !!!
+تاريخ سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 0:15 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران
|
دستهایم هنوز تو را عاشقند و به آن احساسو به آن لحظه پاک همآغوشی با دستهایت حسادت میکنند کاش باز هم تکرار میشدنفس کشیدن در آغوش شیرین خاطره با تو بودن
این روزها به یاد یک دوست داشتن سادهء قدیمیم !!!!!
حال امشبم با این ترانه بانو پروین ( امشب در سر شوری دارم ) هماهنگ
پ ن :عکس هم نمیدونم از کدوم وبلاگ یا سایت برداشتم مدتهاست توی کامپیوترم !
+تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 11:49 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
از من می خواهی کهجامه ی کریستین دیور بر تن کنمو خود را به عطر شاهزاده ی موناکوعطرآگین سازمو دائرةالمعارف بریتانیکا راحفظ کنمو به موسیقی یوهان برامزگوش فرا دهمبه شرط اینکه همانند مادر بزرگم بیندیشم.غاده السمان
عاشق درهای قدیمی ام میتونی ساعتها بهشون خیره بشی پر از زیبا یی خیره کننده اند هنر کسی که بی ریا بی هیچ تظاهری دست به ساختن در زده هرچند این روزها به علت ماشینی شدن زندگی ، تعدادشان رو به نزول اما بزرگترین حسن اصفهان این که میتونی با یک پیاده روی کوتاه در کوچه پس کوچه ها این هنر فراموش شده رو ببینی نمیدونم این روزها من سعی میکنم در شهر خودم رو گم کنم یا دارم برخلاف میلم عاشقش میشم !!!!!(منظورم شهر )
من زیاد اهل سر زدن به تقویم و دید زدن و روزها برنامه ریزی براساس تقویم نیستم فقط به تنها چیزی که توجه میکنم روز جمعه است و بس ؛ از مدتی پیش به خاطر نزدیک شدن روز تولدم ( البته چندان نزدیک هم نیست حدود 18 روز بهش مونده )کلی برنامه ریزی کردم که امسال کلی با خودم تنها باشم و هر کاری این "خود " علاقه به انجامش داره انجام بدم هر چی باشه آخرین تولدم در دهه 20 ، اما ، امروز فهمیدم روز تولدم مصادف با تعطیلی یک عزای عمومی و تمام شهر تعطیل !!!!!!!!!
+تاريخ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:36 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|

**کتکش زده به حد مرگ ، طوري که احتمال ضربه مغزي بود ميگم طلاق بگير يا حداقل بترسونش چشماش رو گرد ميکنه_ انگار وقيحانه ترين حرف رو بهش زدم - و يک
نه بزرگ ميگه ميپرسم چرا ؟با يک حالت مسخره ميگه آخه دوستش دارم ميدونم توي دلش هيچي نيست !!!!
***اين هفته نتيجه يک از امتحانات ساليانه و روتين من رو ميدن با اين نتيجه اش قابل پي بيني ولي يک اضطراب مسخره گرفتم انگار اولين بارم نميدونم ولي جدا از اين خوندن بي حاصل ديگه خسته شدم و هيچ هدف ديگه پيش روم نيست يک در جا زدن ممتد
****شايد تا چند هفته ديگه برم خوزستان هرچند گرما غير قابل تحمل شده ولي وسوسه ديدن دوستان دانشگاه دور هم بودن ها اطلاع از وضعيت هم ديدن بچه هايشان و شوهرانشان وادارم به رفتن ميکنه . توي دانشگاه اسم گروهي از همکلاسي ها پسر رو گذاشته بودم دالتون ها که چند سال بعد وقتي يکي از گروه ما دل به يکي از اين دالتون ها سپرد فهميديم بدجنس ها اسم ما رو گذاشته بودن يوگي و دوستان اگه زن هاي اين جماعت حسادت نکنند و مشکلي پيش نياد دوست دارم يک بار ديگه ببينمشون هرچند که خيلي هاشون ديگه من رو به چهره نميشناسند !!!! 7 ساله گذشته براي تغيير کافيه
*****عاشق میدان نقش جهانم هر وقت دلم ميگيره و هوس تنها بودن رو دارم ميرم اونجا ميشينم روي نيمکتها چشم ميدوزم آدمها که گاهي آرام ، گاهي عصبانی و گاهي عاشقانه در کنار هم قدم ميزنند فکر کنم اين ميدان زيبا ترين فصلش رو توي هم بهار داشته باشه و هر کي هوس ديدن اصفهاني زيبا داره بايد بهار رو براي ديدنش انتخاب کنه این روزها بدجوری هوس آمدن دوستی ، آشنایی رو به اصفهان دارم حداقل بهانه ایی باشه برای گردش در شهر
******براي همين کارهاي غير منتظره
صدف که اينقدر دوستش دارم اعتمادي که وقتي در کنارشم بهم ميده و آرامش مخصوص خودش و اينکه هرگز باعث تشویشم نمیشه ، هيچ وقت در موردم قضاوت نکرده و هميشه بهترين محرم رازم بوده ؛ براي همين جسارت ها و شجاعتهاش که دوستش دارم چون خوب ميدونم توي چه جوي داره تلاش ميکنه براي پرواز کردن
پ ن: از اين مطالب بي ربط معلومه حالم بده نیاز به اتفاق مهیج و ثابت دارم یک شادی ماندگار !
+تاريخ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 0:3 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران
|
احمقانه ترین حرفی که امروز شنیدم
عزیزم من تو برای خودت میخوام اصلا به تنت فکر نمیکنم افکارت برام از همه چیز مهمتره
خدا بهم رحم پای تلفن بودم وقتی این اراجیف رو دوستم با هیجان تمام به نقل از آقای شین دوست پسر عزیز تعریف میکرد وگرنه اگه دوستم قیافه ام رو میدید حتما اتفاق بدی می افتاد !
تا اطلاع ثانوی به همه سپردم به کلمات عاشقانه ، خاطرات عاشقانه و....خلاصه هرچی به این مقوله ختم بشه حساسیت دارم ، برای کسی تعریف کنن که اصلا به این امامزاده اعتقادی داشته باشه !
یک زمانی به این شعر شاملو ایمان داشتم این روزها زندگی فقط یک بیلبورد شده پر از شعارهای رنگارنگ و فریبنده ولی کافیه هوس کنی یکی رو امتحان کنی جواب حتما معکوس !
- در فراسوی مرزهای تنت
تورا دوست میدارم...
در فراسوی مرزهای تنم
ترا دوست میدارم.
در فراسوی عشق
تورا دوست میدارم
در فراسوی پرده و رنگ...
در فراسوی پیکرهایمان
بامن وعدهی دیداری بده
+تاريخ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:40 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
و به هنگامی که همگنان منعشق رادر رؤیای زیستناصرار میکردندمن ایستاده بودمتا زمان لنگلنگاناز برابرم بگذردو اکنوندر آستانهی ظلمتزمان به ریشخند ایستاده استتا مناش از برابر بگذرمو در سیاهی فروشومبه دریغ و حسرت چشم بر قفا دوختهآنجا که تو ایستادهای...(شاملو)اینجا هوا بهاری است و بها دادن به هوس قدم زدن در کناره زاینده رود تنهای تنها و دل سپردن به نسیم و نفسی عمیق کشیدن چشم دوختن به زنان دوچرخه سوار به عشاق دست در دست هم و به خنده های کودکانه دخترکی زیبا سپردن لبخند برای نگاهی که تو را می پاید بی ترس بی اضطراب و بی هیچ خجالتی !
امروز که بهم زنگ زد بعد سالها یادم آمد آن روزهای پر از شادی پر از غرور زمانی که دنیا در دستانمان بود و آینده در تسخیرمان ، یاد یک عشق قدیمی ، نگاه های پنهانی هیجان یافتن نامش و اضطراب اولین سلام ، ولی مدتها بود که فراموش شده آدمها همیشه وقتی پیداشون که دیگه فراموش شدند . نمیدونم چرا این روزها فصلهای دفتر زندگیم به سرعت بسته میشه و آدمها به راحتی از زندگیم دور !
هیچ وقت در پیدا کردن آدم موفقی نبودهام اما همیشه در از دست دادن پیشتازمپ ن : امروز هم خسته ام هم کسل
+تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:19 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
پسرعموم از خوزستان اومده و از اونجايي که این روزها شغل راهنمای تور هم به مشاغل کاذب من اضافه شده :دی اين چند روز يک دور کامل تمام آثار تاريخي شهر رو با هم رويت کرديم که امروز اخرین مکان ، نقش جهان بود وقتی میگم یک دور کامل اصلا اغراق نیست تمام سوراخ سنبه و بازارچه ها رو دیدیم اصلا جاهایی رفتم که فکر کنم از زمان شاه عباس صفوی دست نخورده باقی مانده اند و با این دیدارهای تکراری تنها جذابیت دیدن باغ گلها بود که فکر کنم الان بهترين فصل براي ديدن از اين باغ بود ؛ بي نظير بود و زيبا همه جا پر از سبزي و آب و گلهاي رنگانگ و هواي پاک ، دلم سوخت براي مردم خوزستان که اين يک ماهه با خاک و غبار به سربردند و اينکه امسال در سال نوآوري و شکوفايي ، اين استان در تابستان نه آب داره نه برق

عکسعکسپ ن : دارم یک سفر میرم تبریز فکر کنم سفر خوبی باشه حسابی خوش بگذره !!!!
+تاريخ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:51 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|

از شهريور که ساکن اصفهان شديم منتظر آمدن نوروز و ديدن مدرسه چهارباغ ( حوزه علميه ) بودم که تعريفش رو زياد شنيده بودم که به علت مرگ عمو و رفتن به خوزستان ميشه گفت فراموشم شده بود تا اينکه ديروز خيلي غيرمنتظره به دعوت دوستي رفتم از نوع معماري بي نظير بود ، من بيشتر آثار اصفهان رو ديدم ولي اين مدرسه چيز ديگري است استفاده از نوع خاصی کاشي کاري ، گنبد و آبي که از مادي وسط آن ميگذرد زیبایی خاصی به این بنا داده ، اين مدرسه از زمان شاه سلطان حسين صفوي پابرجاست و بنا بر گفته ايي شاه مزبور در برابر اتاق مخصوصش به قتل رسيد . من زياد اهل عرفان و عقايد ماورايي نيستم اصلا ميونه ايي با ايدئولوژي ندارم و هر چيزي رو از جنبه واقعي اون ميبينم فقط گاهي وقتي اين احساسات مسخره و بيخود مياد وسط کمي برام مشکل ساز ميشه که اون هم بايد کم کم از زندگيم حذف بشه ! ولي در اين چند ساله تنها دو مکان بوده اند که قدرت و زيبايي شان مرا تحت تاثير قرار داده اولي کليسايي است که تنها در روزها شنبه اجازه رفتن و شرکت در مراسم را داری و من سعي ميکنم در بيشتر مواقع شرکت کنم و دومي همين مدرسه بود سادگي که با عظمت اون آميخته شده .
سال جاري رو اختصاص دادم به سفر رفتن و ديدن با آدمهاي جديد آشنا شدن شايد فرصتي براي فرار از خود چند شهري رو ليست کردم برون مرزي و داخلي سال گذشته خيلي دوست داشتم برم قونيه که دقيقا مصادف شد با فوت بابابزرگ ، اولين سفر هم به پيشنهاد يکي از اقوام نزديک - که براي کاري نيمه دوم ارديبهشت قصد رفتن به چند شهر استان آذربايجان شرقي داره - شايد عازم اين استان بشم هنوز تصميم جدي رو نگرفتم ولي فکر کنم سفر خوبي باشه
پ ن : خوشحالم ديدمت بعد مدتها و شايدسالها ، خوشحالم کنارم بودي ، خوشحالم که ميتونم بهت اعتماد کنم و خوشحالم که همه غرغرهام رو توي اين 13 روز تعطيلات گوش کردي بدون هيچ قضاوتي و نظر دادني و ممنونم که به هيچ صفتي متهمم نکردي !
عکس در سایز بزرگتر
عکس ۱
+تاريخ جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 11:33 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|

**برگشتم خونه ، باز همه چیز عادی شد روز از نو روزی از نو باز هم تکرار باز هم درس کتاب و خواندن بی نتیجه باز هم نقطه سر خط.
چهره شهر عوض شده بود به بهانه آمدن اپک ، به بهانه صد سالگی نفت دارند تمام داشته های شهر رو که روزگاری به اون می بالید رو بهم میریزند ؛ تمام درختهای قدیمی ، پل ها ، مدرسه های قدیمی ( که قدمتشان به اندازه خود شهر ) رو از بین بردند فکر کنم تا چند سال دیگه ، شهر برای همه خالی از خاطره بشه تنها چیزی که فعلا !!!!!! سرجاش کوهها و تپه ها و دشت پر از لاله است هرچند میدونم تا چند سال دیگه به بهانه انتقال شهر و ایجاد شهر جدید ، همین بازمانده خاطرات هم از بین میره
***دو اتوبوس از بازدید کنندگان مناطق جنگی تصادف کردند که خیلی از این افراد کشته شدند سری اول دانشجو دانشگاه غیرانتفاعی و سری دوم هم فرهنگیان بودند من بیشتر این مناطق جنگی رو دیدم اصلا نمیدونم وقتی خوزستان این همه جای دیدنی داره آخه دیدن این مناطق که خطر جانی داره چه ارزشی داره ؟ اون هم از راه دور با اون جاده های پیچ در پیچ که حتما باید راننده حرفه ایی یا محلی باشه . یادم همین شلمچه که اینقدر در موردش تبلیغات میکنند تا همین چند سال پیش پوشیده از مین بود و قدم به قدم که میرفتی اخطار پشت اخطار !
پ ن: فعلا خوبم ، خوبم ، خوبم و همین آرامش و عادی بودن زندگی رو دوست دارم تا یک مدت هم دنبال تحول نیستم ، سکون هم بعضی اوقات لازم ولی وقتی عزیزی رو از دست میدی دیگه حتی خندیدن هم تو رو دچار عذاب وجدان میکنه وقتی مجبوری درست در شادترین لحظه ات به خودت تلنگر بزنی هی فلانی عمو هم رفت
عکس در سایز بزرگتر
+تاريخ جمعه نهم فروردین 1387ساعت 11:25 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
سال نو ، ماهی قرمز ، مرگ ، قبرستان ، مزار ، گریه ، عکسهایی که بهت لبخند میزنن و سعی میکنن توی اون مخت کنند که دیگه نیستن بعد یک سردرد طولانی و خوابی طولانی تر و ۲۴ ساعت خاموشی گوشی قطع ارتباط با دنیا انگار من هم مرده بودم نه حوصله تبریک گفتن داشتم و تبریک شنیدن دیگه حالم از این کلمات کلیشه ایی و تکراری بهم میخوره هرچند زندگی هم کلیشه ای شده . دیگه یادم رفته کجام ، کی هستم ، و برای چی هستم یادم رفته میشه موند و زندگی کرد . منم منتظرم توی اون صف انتظار و آرزو کردم سال بعد منم یک عکس بشم کنار یک تپه کوچیک و بعد از اون بالا ( البته اگه جایی باشه که همون بازمانده ایمانم هم این روزها پر کشید رو رفت و دیگه دارم به همه چیز شک میکنم حتی به وجود اون غول باید و نباید ) زل بزنم به آدمها فکر کنم حس خوبی باشه اگه این این رویای آدمها واقعیت داشته باشه برای همین که عمو و بابابزرگ و مادربزرگ کلی حسودی میکنم . منتظر سال متفاوتی نیستم مثل هر سال منتظر هیچ اتفاق خوبی نیستم اصلا کی گفته سال نو میاد همه چیز نو میشه و کلی اتفاق خوب میفته ؟
حیف که زنده به گور صادق هدایت همراهم نیست که بدجوری توی این روزهای تاریک و تنگ و قبر مانند ، خوندنش لذت بخش ! دلم اتاق خودم رو میخواد این تنها آرزوی امسالم
خوبه قبری برای گریه کردن هست ........
+تاريخ شنبه سوم فروردین 1387ساعت 10:10 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران
|
ترسیدم نتونم گریه کنم و این بغض مثل ماری که طعمه اش رو نمیتونه ببلعه بمونه توی گلو قبلا تجربه اش رو داشتم توی این سه هفته مدام با خودم کلنجار رفتم تا در موردش چیزی نگم فقط چند دوست صمیمی ! ولی اتفاق افتاده بود زودتر از اونچه فکر میکردم اتفاق افتاد وقتی قبر رو دیدم وقتی پسرعمو بغلم کرد هر دودر آغوش هم گریه کردیم وقتی همه رو دیدم جز اون که مثل همیشه نیومد استقبالم و لباس سیاه و چهره رنگ پریده همه و ریش های نزده دیگه مطمئن شدم درسته ،عمو هم دیگه نیست دو هفته که نیست ولی من امروز باور کردم از دیروز بغضم منفجر شد .......
با این همه خوشحالم ( چه تناقضی ) که اینجام توی شهر خودم بین آدمهایی که دوستشون دارم خوشحالم که با زبان و لهجه خودم حرف میزنم بدون اینکه تلاش کنم مفهومم رو برسون
خوشحالم بین کسانی هستم که دوستم دارند و دوستشون دارم آدمهایی که وقتی میگویند دلم برات تنگ شده باید باور کنی که صادقانه ترین حرف رو شنیدی بدون زینت ریا و تزویر وقتی پسرعمو دست میندازه دور گردنت و میگه دختر ، جات خیلی خالیه اون یکی میگه از موقعی که تو نیستی از همه اخبار دنیا بیخبرم ، وقتی فروشنده باجه مطبوعاتی بعد 6 ماه من رو میشناسه با هیجان از دکه میپره بیرون رو میگه خوبی آجی وقتی پیرزنی رو میبینم که بهم میگه خانم هنوز هم مدیونتم به خاطر کمکت در دادگاه و تو از دیروز فکر میکنی اخه چه کاری !!!! اینها کافی نیست برای خوشحال بودن ؟ آدمهایی که برای دوست داشتنشون نباید زیاد مایه بذاری کافیه تنها با حرف ساده کاری کنی تا برای همیشه کنارت بمونن دیگه مطمئنی نه دلت رو میشکونن نه بهت آزار میرسونن نه توهین و نه حتی برای همین دوست داشتن باید جواب پس بدی و همیشه جایگاه خودت رو داری . برای همین دوستشون دارم اصلا اینجا احساس مالکیت دارم هوا زمین شهر کوچه پس کوچه ها حتی گاز و نفتی که از زیر زمین می جوشد از آن من است خوشحالم که کنار هم میمانیم حرف میزنم از شعر کتاب موسیقی و سیاست و کسی متهم نمیکنه به روشنفکر بازی ، گاهی هم غیبت میکنیم از عشقهای پنهانی حرف میزنیم و از خواستگارها رد شده و از کسانی که این مدت پشت سرمان حرف ردو بدل کردن میخندیم و میخندیم ولی بی عمو .خوشحالم و چطور میشه این خوشحالی رو تعریف کرد ؛ اینجا میشه خوشحالی ، دوست داشتن ، مهربانی ، خالصانه بین هم تقسیم کنیم برای همین که شهرم رو دوست دارم برای اینکه هیچ جا مثل اینجا نیست ....
+تاريخ سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 11:7 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران
|

بعضی حس ها بدون اینکه خودت بخوای وارد زندگیت میشن ، بی سرو صدا و آروم حتی صدای پایی هم به گوشت نمیرسه ؛ مثل مرگ ، مثل بیماری ، که همیشه بی هوا و بی خبر هوار میشن روی زندگیت و همه چیز رو بهم می ریزه بعد خودت میمونی و احساسی که نمیدونی باهاش چکار کنی اگه از دستش فرار کنی بیشتر گرفتارش میشی و خودت هم درگیرش کنی این تویی که از بین میری چیزی شبیه گرفتاری حشره در تار عنکبوت ! همه زندگی پر از این حس غریب ولی آشناست ، مثل عشق ، دوست داشتن ، نفرت ، تنهایی ، انتقام و کینه . تبدیل شدن عشق به نفرت ، نفرت به دوست داشتن و انتقام و کینه به مهر و محبت همه جذابیت های پیش بینی نشده یک زندگیند نمیدونم شاید جذابیت زندگی به همین حس های یواشکی باشه شاید برای همین که گاهی زندگی رو دوست دارم برای همین اتفاقات غیرقابل پیش بینی و برای همه دوست داشتن های پر دردسرش . این ها رو بذارید به حساب هذیان های آخر سال فقط تجار نیستند که آخر سال نیاز به حساب و کتاب دارند این ها رو به حساب غمگینی نذارید اتفاقا این روزها حس خوبی دارم بعد اون همه ا تفاق بد این حس کمی برام عجیبه و نا آشنا ولی منتظرم منتظره یک معجزه یک اتفاق شیرین !
پ ن :فکر نکنم دیگه به اینترنت دسترسی داشته باشم در هر حال نوروز بر همه مبارک اون آرزوی کلیشه ایی هر ساله رو هم نمیگم فقط آرزو میکنم که زندگی همه همینطور ثابت بمونه و بدتر نشه چون بااین وضع هیچ امیدی به بهبودی نیست
پ ن ۲: سرکار استوار عزیز حتما این هفته که میرم ولایت جای شما رو خالی میکنم و بنا بر سفارشت کنار اون تک درخت بالای تپه برایت سبزه گره خواهم زد هرچند دیگه ده بالا مثل قدیم نیست
عکس در سایز بزرگتر
+تاريخ جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 11:52 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
بختیاری ها رسم دارند که در پنج شنبه آخر سال به یاد مردگانشان حلوایی خیرات کنند که به آن علفه میگویند علفه (alefe) همان حلوا معمولی اما سعی می شود با بهترین مواد پخته شود از خرما مرغوب گرفت تا روغن حیوان نان تیری (نانی نازک مختص بختیاری ها )
همیشه هر سال همین موقع ها که می شد بابا بزرگ تمام شهر را میگشت تا بهترین خرما را که پسند مادربزرگ باشد پیدا کند از چند ماه قبل به قوم و خویش روستایی سفارش میکرد مرغوب ترین روغن حیوانی را برایش بفرستند آن موقع که کوچک بودیم این روزها یعنی آمدن دختر عمو ها و پسر عمو ها بازی و شیطنت و خوردن حلوایی که در تمام سال مزه اش همراه تو می ماند وقتی هم بزرگ شدیم این عادت کودکانه با ما ماند هر سال همین روزها سفارش پشت سفارش که سهم من مخصوص باشد دستپختش جادویی بود یادش به خیر تا هفته دیگه باز هم به شهرم بر میگردم به کوهها دشتها و لاله ها باز هم بوی گاز و نفت را حس میکنم همه چیز همانطور که میشناختم هست غیر پدربزرگ و مادربزرگ و عمو و آشپزخانه ایی که دیگر در پنج شنبه های آخر سال از همهمه و شیطنت های ما تهی ست این خاطره ها بدترین نقطه ضعف انسانند کاش برای خاطرات هم دکمه delete بود کاش ، این خاطره ها بدجوری آزارم میدن همه زندگیم رو دارم این روزها دوره می کنم
ناشناس عزیز به حد کافی جاهای مختلف مطالب جدی مینویسم بذار اینجا برای خودم بنویسم و خودم باشم . ممنونم
+تاريخ دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 1:18 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران
|

اين ترانه احسان خواجه اميري ارزش يک بار شنيدن رو داره من رو ياد فيلم قرمز ميندازه
پ ن:این هم از عجایب روزگاره ، ما یک زمانی دوستی داشتیم( لطفا به فعل ماضی توجه شود که یکوقت متهم به همدستی با جماعت ذکور نشویم
) که مدافع حقوق مردان بود و مدام از برابری میان زن و مرد دم میزد که شما زنان هم مثل ما کار کنید قید مهریه رو بزنید در ازای شروط ضمن العقد مهریه رو ببخشید هر چند بین خودمون بماند اگه کمی بحث میکردی بعد از بخشیدن مهریه می دیدی از اون ۷ شروط تو تنها یکی رو میتونستی داشته باشی که آن هم فکر کنم حق کار بود که هر چه باشد به نفع خود مردان بود و خلاصه بعد از این حرفها حالا نکته جالب این که وبش توسط یک خانم تصرف شد به همین راحتی ، نه جنگی نه تظاهراتی نه کمپینی نه حتی یک امضا خشک و خالی، با سکوت و رضایت کامل ! در هر حال بعد این همه تفاسیر خوشحال میشم به وب دوستم شهرزاد یک سر بزنید بخصوص خانومها برای اثبات بعضی حرفها 
+تاريخ شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 11:44 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
حتی خواب هم بهم آرامش نمیده مرگ میخوام مرگ !
+تاريخ سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 11:56 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
آشکارا نهان کنم تا چند
دوست میدارمت به بانگ بلند
سعدی
برای چندمین بار شبهای روشن رو دیدم و برای چندمین بار عاشق سعدی شدم و تمام شعرهای عاشقانه و گم شده در تاریخ
+تاريخ شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 0:57 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران
|

توی همه عمرم اینقدر پیاده روی نکرده بودم دختر عمه ام از اهواز اومده و بنا بر اصل مهمانوازی از صبح تا شب باید ببرمش دیدار و بازدید از شهر و آثار باستانی ، شب هم که میشه نمی فهمم چه جور خوابم میبره راستش وجودش توی این دوره یک جورایی شبیه معجزه بود.تمام کوچه پس کوچه های اصفهان رو گشتیم از منار جنبان تا میدان نقش جهان و 33 پل و پل خواجو ، باغ پرندگان و.....
دختر عمه از قول همکارش تعریف میکرد که مدتی در دادگاه کار می کرده و یکی از مسوولین که بر حسب اتفاق استاد من هم از آب در اومد اعلام کرده که حرام مردها دست به کامپیوتری بزنند که زنها با آن کار میکنند !!!!! جالبه که ماجرا پیشنهاد صیغه این استاد چشم پاک ! در دانشگاه زبانزد همه بود .
فاجعه اینکه 50 تا عکس بگیری بیایی خونه ببینی جای انگشت مبارک روی لنز تمام عکسها را تار کرده
عکس در سایز بزرگتر
+تاريخ سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 11:38 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
جستن
يافتن
و آنگاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش
باروئي پي افکندن ...
شاملو
جسورترين همکلاسيم بود با اينکه از قومي بود که تنها به بهانه نگاهي عاشقانه گلو ميبرند و سينه ميشکافند . در همان دوران دانشگاه با آن همه خودخواهي هاي جواني دوست داشتن را زودتر از همه باور کرد با اين که همسن سال بوديم .
عاشق همکلاسي ديگر شد از جوانان جوياي نام کلاس ، جواني که با آن چهره افتاب خورده جنوبيش هواخواهان بسياري داشت با اين همه به خاطر خواسته اش جنگيد با همه رقيبان ، اصلا اين بازي عاشقانه از طرف او شروع شد با يک پيشنهاد ساده که چقدر در نظر ما عجيب و دور از ذهن بود جوان بوديم و پر از غرور و خواستن جايگاهش کمتر از خواسته شدن بود ياد گرفته بوديم که بايد انتخاب شويم نه اينکه انتخاب کنيم . آخرين بار که ديدمش دختري در آغوش داشت و شوهري که امروز جز موفق ترين وکلاست آخرين حرفي که بهم زد رو يادمه براي انتخابم بهاي سختي دادم ولي ارزشش داشت احساس رضايت عجيبي ميکنم که خودم در سرنوشتم دخيل بودم ............
دلتنگ اون روزهام آن همه شادي خالصانه دوراني که هنوز نميدوستم آدمها هم ميتونند بد باشن هنوز مزه شيرين افسانه را با خود به يادگار داشتيم و قصه هاي عاشقانه را باور ، دوراني که فکر مي کرديم رسيدن به خوشبختي آسون تنها يک دل صاف ميخواد و يک آسمون مهربوني ولي حيف که خيلي زود از خواب بيدار شديم .....
+تاريخ دوشنبه دهم دی 1386ساعت 12:40 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|

- با آن همه نياز که من داشتم به تو
پرهيز عاشقانه من ناگزير بود
من بارها به سوي تو باز آمدم ولي
هر بار دير بود ....
هوشنگ ابتهاج
کتاب " آهسته وحشی می شوم " حسن بنی عامری رو میخونم توی این چند سال سخت ترین و سنگین ترین کتابی که خوندم هنوز نمیتونم بگم خوبه یا نه ولی مطمئنم که هرگز به کسی برای خوندن پیشنهادش نمیکنم ولی یک مجموعه داستان از شیوا ارسطویی خوندم فکر کنم اسمش " من دختر نیستم " بود کتاب خوبیه و ارزش یک بار خوندن رو داره
** حال خوشی ندارم نمیدونم کسلم یا نه ، شادم یا غمگین اصلا حس غریبیه ، سردرگمم فقط یک دلشوره بیخود این روزها آزارم میده روحیم شبیه آب و هوای بهار شده
*** اصفهان شب یلدا برف بارید و برای اولین بار توی عمرمم بارش برف رو دیدم چون تما م این سالها هروقت زمستون جایی میرفتم دریغ از یک بارش همیشه برف رو نشسته دیدم فکر کنم بارش برف زیباترین اتفاقی بود که در این مدت دیدم
**** نمیدونم کجا خوندم " که هرکس ترک دیار کنه آدم خوشبختی نیست " فکر کن م بهترین تعبیر خوشبختی باید توی دل آدم نیست حالا تو تا آخر عمرت مدام در سفر باش و در پی رسیدن به آرامش و خوشبختی
***** خسته ام
+تاريخ یکشنبه دوم دی 1386ساعت 11:44 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
*تو شهرم غریب بودم بین آدمهایی که تنها چندماهه ترکشون کردم میترسم چند سال دیگه بیام و این کوچه پس کوچه رو نشناسم چه روز پر بارانی بود ، سیل و جاری شدن آب و خوشحالم که امسال اولین باران شهرم را دیده ام تمامی درختهای قدیمی را قطع کردند خانه ها را میخرند تا بناهای جدید به جایشان بسازند چون قراره دو سال دیگه اپک جشن صد سالگی نفت رو برگزار کنه جالبه نه ؟ میخوان دو ساله کار صد ساله رو انجام بدن هرچند با شهلا موافقم شهر انتقام خودش رو خواهد گرفت !
**بهم اولتیماتوم میده تا قبل از عید باید تصمیت رو بگیری میگم حالا توی این موقعیت میگه آره چون بزرگترین آرزوش دیدن روز ازدواج تو بود میگم ...پس چرا خودش بهم هیچ وقت بهم نگفت ! شاید میدونست من هیچ وقت اهلی نمیشم
***حس بدی دارم پر از اضطراب ، دلشوره ، تنهایی و پوچی دنیا فکر کنم به همه اینها میگن افسردگی
****هنوز باورم نمیشه پدربزرگ رفته !
+تاريخ پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 1:58 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|

حرف زیاده برای گفتن و ولی حوصلهایی برای نوشتن نیست این عکس ها هم حاصل پیاده روی در یک روز پاییزی اصفهان
+تاريخ سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 0:2 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران
|

خیابانی عریض و مشجر و برگهایی زرد و قرمز و رقص برگها در قاب آسمان در آن فاصله زمین و شاخ درخت و باد که بی محابا و بدون ترس موهایم را نوازش میکند و چشم میدوزم به ماه خونین که از پس رود نظاره نگر من است و تا خانه همراهیم میکند بی هیچ ترسی و لحظه به لحظه نورانی تر میشود ......یعنی با این همه زیبایی امیدی هست برای زندگی دوباره و به دور از تشویش زندگی بدون خبر بد !
+تاريخ دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 10:39 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
من از جادهها، کوهها، کلمات
از دریاها و دشنامهای بسیاری گذشتهام.
(میگویند وقتی مصیبتِ ماه
از حَدِ تاریکترین شبِ ناجور میگذرد،
دیگر هیچ ستارهای
بر مزارِ مردگانِ ما گریه نخواهد کرد.)
دروغ میگویند
تا تو تمامِ سهمِ من از ثروتِ سپیدهدَمی
کوه و جاده و دریا چیست
دریا و دشنام و کلمه کدام است
من خودم این حروفِ مُرده را
به مزامیرِ زندگی باز خواهم گرداند.
من عطرِ آلوده به روز را میشناسم
سرمنزلِ دورِ جادههای جهان را میشناسم
سایهسارِ بلند کوه و
تنفسِ کوتاهِ کلمات را میشناسم.
نه دریا از دهانِ سگ و
نه آدمی از دشنامِ آدمی،
هرگز آلودهی اندوه نمیشوند.
سیدعلی صالحی
خسته شدم از این بودن بیهوده ام از این در جا زدن ، از این همه تلاش بی ثمر ولی کی باور میکنه ! از اون همه نصیحت هم خسته شدم از گفتن اما ، اگر و شاید هم بیزارم دیگه به چیزی دلخوش نیستم حتی اون معجزه کذایی میدونم پشت اون مه هیچ شهری انتظار من رو نمیکشه زندگیم همین برکه است که با دست پا زدنم تنها به غرق شدن خودم کمک میکنم فقط همین دیگه چشم انتظار هیچ چیز نیستم هیچ چیز !
این روزها ترانه این خواننده جوان افغان (تواب آرش ) که خلوتم رو پر کرده !
+تاريخ جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 11:41 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
دارم کم کم برمیگردم به زندگی 5 6 سال پیش ، دارم میشم همون آدمی که همیشه دوست داشتم پر سرو صدا و جنجالی نمیدونم شاید این تغییر جدای از همه دلتنگی هاش تنها حسنش همین باشه که خودم رو پیدا کردم الان حوصله همه رو دارم میشه گفت شادم تنهاییم رو با خودم پر میکنم با کتابهایم و فیلمهای جدیدی که می بینم و هزاران هدفی این روزها به فکرم سرازیر شدن و برای اولین بارپس سالها چشمانم میخندند و این را دوستی قدیمی به من گفت ! درست لحظه ایی که باز هم اون فکرهای گذشته به سراغم میاد دوان دوان دل می سپارم به زاینده رود و با دستانم تن سردش را لمس میکنم به یاد کارون ، به غروب سی و سه پل چشم میدوزم و تجسم میکنم پل سفید را با همراه غروب زیبای کارون هرچند که آسمان اینجا به اندازه آسمان شهرم ستاره ندارد ولی ماهی دارد زیبا پنهان در هاله ایی از نور !
دو هفته ایی است اینجایم و با این همه حس خوب و جدید هنوز عادت نکرده ام به این محیط ، همه چیز برای جالب اعجاب انگیز کشف دوباره مکان ،شبیه کودکی شده ام که برای اولین بار اجازه یافته چند قدمی از پدر و مادرش فاصله بگیرد و من این تجربه را دوست دارم هرچند هنوز هم مکان خوابهایم همان خانه قدیمی است ولی باور کردم که عمر میگذرد چه خوب و چه بد و در این روزگار سخت سعی میکنم زندگیم را برای خودم سخت تر نکنم هر چند خوب میدانم آن سو تر در یکی خوزستان عزیزانی از دوری ما دلتنگند و این رو از بغض پنهان در صدایشان میفهمم و خوب میدانم که آنها هم کم کم عادت میکنند به ندیدن هر روزه ما !زندگی مملو از این ندیدن ها ست . امیدوارم پری تصمیم نگیره چوپش رو پایین بیاره که هیچوقت به نفع من نبوده !
نرگس عزیز ممنونم از بودنت و همراهیت در آن روز شلوغ و پر از اعجاب

+تاريخ یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 1:17 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
براي آخرين بار در شهر قدم ميزنم هوس پياده روي کردم در اين گرماي مردادماه. هوس کردم تمام کوچه پس کوچه ها را در خاطرم ثبت کنم اصلا چه اميدي هست به بازگشت دوباره ، به اين روزگار هيچ اعتباري نيست هرچند طبق عرف شهرم تو هر کجاي دنياي بميري چند متري خاک براي بازگشتت کنار گذاشته شهر پس از مرگ هم با تو مهربان است
قدم ميزنم در چهارراه شهرباني چشم ميدوزم به چاه شماره يک و دل ميسپارم به تمامي آن هياهوهای خاموشش . دلم تنگ ميشود براي همه پس کوچه هايي که هنوز هم نام ندارند و براي کوچه هايي که نام نفت را بر خود دارد دلم تنگ ميشود براي خانه پدربزرگ که بعد رفتنش هيچ وقت هواي کودکي را نداشت براي آن درخت توت بلند و سايه سخاوتمندش ، براي مادربزرگي که هنوز چند ماه از رفتنش نگذشته جاي خاليش به اندازه سالها آزار دهنده است به حياط بزرگ خانه اش که امروز او را کم دارد و خانه ایی که از اردیبهشت ماه خالی از سکنه است و کسی نیست که عصا زنان به استقبالت بیاید ، براي مدرسه ام دلتنگم براي تک تک پسراني که در راه مدرسه عاشقشان شدم و جزيي از آن روياهاي کودکانه ام شدند دلم برای باغچه خانه مان تنگ می شود هرچند ديگر اینجا هيچ چيز مزه کودکي نمي دهد نه خيابانها نه کوچه ها و نه خانه پدربزرگ و مادربزرگ ، دلتنگ بوي نفت و گاز ميشوم بوي سخاوت و مهرباني ، دلتنگ لهجه ميشوم و سلام گرمي که هميشه بدون هيچ آشنايي گذشته ایی همراه ماست
پ ن من زیاد توی آهنگ به روز نیستم و بیشتر از موسیقی کلاسیک و سنتی خوشم میاد ولی از این آهنگ Persian Love سعید مدرس خوشم اومده می تونید از اینجا دانلودش کنید و اگه ویدیو اش هم میخواستید اینجا
+تاريخ شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 2:52 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
دیروز مبحث دیه در قانون مجازات اسلامی رو میخوندم مطلب جالبی بود در قانون ما دیه زن و مرد رو برابر میدونه ولی درست این دیه از زمانی که به یک سوم میرسه نصف میشه یعنی ارزش ما نیم یک مرد میشه و درصورتی که مردی اقدام به قتل ما کنه باید خانواده ما نیمی از دیه را به مرد بدهند و بعد او را قصاص کنن
جالبه که تبعیض حتی در سقط جنین هم بیان شده و در زمانی که جنسیت جنین مشخص شده باشد باز هم تفاوتی در دیه مرد و زن وجود دارد دیه افراد غیر مسلمان ( چه مرد و چه زن ) هم همانند دیه زنان بوده که خوشبختانه در این چند سال اخیر دیه آنان با مسلمانان هماهنگ شده راستش تمام دیروز توی جزوات دانشگاه و کتابها مهم معتبر حقوقی فقهی دنبال موضوع میگشتم که بر چه مبنایی دیه ما با مردان متفاوت است ؟ اگر از صدر اسلام این موضوع مطرح بوده پس چگونه میتوان ادعای عدل و برابری داشت ؟ هرچند که هنوز برای من قابل قبول نیست دینی که مدعی برابری بوده چطور نتوانسته در میان آن همه حرام حلال برده داری رو حرام اعلام کنه و حتی در کتاب حقوقی فقهی برای برده داری قوانین خاصی را تنظیم کرده ولی همه اینها سوالاتی بودند که هیچ کدوم از اساتید هم نتوانستند جوابم رو بدن بخصوص که استاد جزا در جلسه اول در باب دیه تنها گفتا دیه زن نیمی از دیه مرد است تا آخر الابد کسی هم حق بحث ندارد !!!!!!
این مطلب رو بخونید من رو که خیلی متعجب کرده!!!! هرچند که از حرفهای این جماعت نباید تعجب کرد
پ ن : از بچه ها ی تهران کسی میدونه کجا میشه آّهنگهای قدیمی رو گیر اورد ؟ مثل کوروس سرهنگ زاده و مرضیه و.... ممنون میشم بهم آدرس بده آخر این ماه برای کاری باید برم تهران
+تاريخ سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 11:21 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
امروز تولدم ، ولی روز تولدم یک عادت قدیمی دارم که تمام سالهای رفته رو برای خودم حلاجی کنم و تمام کارهای کرده و نکرده رو بازبینی و شاید به عقیده خیلی ها به نوعی مازوخیسم دارم ولی نمیتونم از کنار خیلی از مسایل به راحتی بگذرم عادت ندارم آدمهایی رو که برام مهمند به راحتی حذف کنم شاید علت بیشتر غصه هام همین باشه .امروز تولدم و من 27 ساله شدم به گذشته که بر میگردم غیر از این 4 سال اخیر که دورانی پر رکود بود زندگی بدی نداشتم حداقل از خیلی از همسن و سالهایم جلوتر بودم و پر از دغدغه های متفاوت تر از آنها آدم عجیبی نیستم خاکستری خاکستریم ، گاهی بدجنس میشم و گاهی مهربون گاهی گریه میکنم و گاهی شادم کمتر دل شکستم هرچند که دلم زیاد شکسته گروهی من رو زیبا نمیدونند و گروهی برعکس ( که برام مهم نیست ) عاشق هم شده ام بی هیچ چشمداشتی از سوی او و باز هم عاشق خواهم شد غصه هام از جنس خودم ؛ دلم برای باران هم تنگ میشه و حتی دلواپس گنجشک ها میشم که هرسال مهمان خانه ما هستند زمانی از زمان آمدنشان چند روزی گذشته . به آدمها هم زود دل می بندم برای همینه که دوستان زیادی دارم . یک
مدرک دارم که چند سالی است گوشه کمدم داره خاک میخوره بی هیچ استفاده ایی ، استعدادم ( به نظر خودم ) تنها در نوشتن ، هدفهای زیادی دارم و یک کوله بار آرزو که اگه به ثمر برسه !!!! امروز تولدم و من هنوز نمیدونم چند سال از این 27 سال رو به معنای واقعی زندگی کردم ؟ بزرگ شدن چندان آزارم نمیده هیچوقت از پیر شدن نترسیدم ولی از بیهوده بزرگ شدن وپیر شدن همیشه میترسم
از هادی هم ممنون که آرشیو وبلاگ pouyehm.hadi77.com رو که سرورش فیلتر شده بود و وبلاگ از بین رفته بود رو برام فرستاد چقدر خوشحال شدم از دیدن اون مطالب باز هم ممنون هدیه خوبی بود
راوی جان به خاطر تبریک و این آهنگ ممنونم 

حمایت از حرکت زنان برای رسیدن به حقوقی برابر با مردان ، شما هم خواستید حمایت کنید به اینجا سری بزنید
+تاريخ پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 0:7 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران
|
مامان رفته ديروز رفت اهواز و من با بابا و پسرها تنهام :
روی خوش سکه: مدتها بود كه به اين تنهايي احتياج داشتم مدتها بودم كه دلم لك زده بود براي اين تنهايي ميدونم خيلي بدجنسم !!!!برخلاف هميشه زودتر از هميشه بلند شدم و دلم رو دادم به صداي دلكش چقدر خوبه كه كسي بهت نگه صدا رو كم كن تلفن رو هم قطع كردم از بس اين بابا زنگ زد تا مطمئن بشه من هنوز سالمم . دزدي و راهزني من رو نكشته ده بار تاكيد كرد در ورودي خونه رو قفل كن و من برخلاف هميشه انجام ندادم دلم مي خواد بدونم اين راهزن هاي بابا چه شكليند اخه زندگی هم به کمی هیجان احتیاج داره !!!!ولي خوب مي دونم اين داستان هم مثل داستان سيندرلا زمان داره!!!
روی بد سکه:ولي با اين همه بنا به دلايلي كاش مامان زودتر برگرده فقط يكنفر به من بگه مردها غير از نا مرتب كردن خونه چه وظيفه ايي دارند از ديشب تا حالا تو فكر نهار امروزند و با شناختي كه از من دارند متفق القول اعلام كردند كه در اين چند روز ازگرسنگي خواهند مرد يا به سو ء تغذيه مبتلا خواهند شد دلم لك زده اين ظرف شويي يك لحظه خالي باشه ديشب تمام آشپز خونه رو مرتب كردم صبح كه بيدار شدم وحشت كردم صبح كه تمام رخت خوابها رو گذاشتند براي من كه مرتب كنم اخر هم با كمي فكر و استدلال به اين نتيجه رسيدم كسي از پس اينها بر نمياد غير از مامان راستش رو بخواي دروغ چرا چقدر خودم رو به بيراهه بزنم بذار بهم بگن دختره گنده خجالت نمي كشه ولي دلم براي مامان تنگ شده تازه ۲۴ ساعت هم نشده
!!!!
این دو پیشنهاد هم خوندنشون خالی از لطف نیست
+تاريخ سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 10:42 قبل از ظهر نويسنده بي بي باران
|
امروز يك كار بانكي داشتم که برحسب اتفاق مامور حراست بانك پارسال كه من در دادگاه كار ميكردم يك پرونده طلاق پیش ما داشت كه زنش از او شكايت كرده بود و ميگفت شوهرش اهل كار نيست و ديگه تحمل اين زندگي رو نداره خلاصه از اين حرفها ، در واقع خانوم قصد طلاق نداشت فقط مي خواست يك تلنگر به شوهرش بزنه شاید به قول خودش" آدم "شد( با عرض معذرت از تمام آقایون ) امروز هم اين آقا هم تا من رو ديد از اين رو به اون رو شد و شروع كرد به خودنمايي ، يعني كه حالا قبول كردي كه خانومم اشتباه مي كرد هر كاري هم كه مي كرد زير چشمي من رو مي پاييد كه مطمئن بشه من دارم ميبينمش
ولي فكر كنم هيچ شغلي به راحتي كارمند بانك نباشه چون جلوي چشم رييس نيم ساعتي با نامزدش دل ميداد و قلوه ميگرفت و قرار رستوران ميذاشت و بعد از تلفن كه شروع مي كرد به يك گردش علمي و ديد و بازديد از همكارها دريغ از يك تذكر، كه آخه تو اول بيا به كارها ت برس !!! خلاصه براي يك كار كوچيك فكر كنم يك ساعتي علاف بودم هميشه از كارهاي بانكي بدم ميومد ولي از بخت بد و از اونجايي كه بيكارترين فردخانواده ام تمام كارهاي بانكي به عهده منه
اولين كتابي كه خوندم كتاب قصه من و بابام بود اون موقع كلاس اول دبستان بودم هنوز كه هنوز بعد گذشت اين همه سال شادماني رو كه از خوندن اون به من دست ميداد رو به خاطر دارم
فکر کنم بدترین خبر توی این مدت همین خبر باشه
+تاريخ سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 7:52 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
**کاش زودتر بزرگ میشدم و میتونستم آدمها رو واقعی تر بشناسم از این حس سادگی ام از این زود باوریم حالم بهم میخوره !!!!
**امروز دعوت شدم برم شیراز از هم اتاقی سابقم نمیدونم میرم یا نه ولی اگه جور بشه شاید بهترین سفرم باشه فکر کنم ده سالی است که شیراز رو ندیدم . مدتها بود که باهاش حرف نزده بودم ولی تنها با شنیدن صدا گفت چرا اینقدر بی حوصله ایی؟؟
** از روزها تعطیل بیزارم دلیلش هم بمونه برای خودم ، هنوز هم خودم را با کتاب سرگرم میکنم راستی تازه فهمیدم که دیگه مثل قدیم کتاب هم راضیم نمیکنه اصلا کسی میدونه چه مرگم شده ؟؟ه از هیچ چیزی و هیچ کس راضی نیستم . بی حوصله ام و فقط همین آزارم میده که هیچ کاری رو نمیتونم تا به آخر انجام بدم همیشه ناتمامم همیشه !!!
**وقتی طلوع کردی من آن بالا بودم . پشت شیشه . محو تو .آخ که گاهی پایین چقدر بهتر از بالاست ! تو نمیدانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام . تو آن پایین مثل یک حجم آبی می درخشیدی و من به هرچه رنگ آبی بود حسودیم میشد از کتاب روی ماه خداوند را ببوس
من هم امروز هوس پریدن دارم
**نمیدونم چرا وقتی حس نوشتن ندارم اصرار به نوشتن دارم!!!
+تاريخ دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 3:2 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
بادهای وحشی ياد تو
آرامش دشتستان خیالم را برهم مي زند
و من غمگین مي شوم
از اینکه مي بینم
تنها ثمره سالها خاطره ات
غمی است كه اين روزها وجودم را مي آزارد
حس ميكنم كه سمت آچار فرانسه رو براي اطرافيان خودم پيدا كردم هر كس يادي از من ميكنه حتما كاري داره كه بايد انجام بدم !!!! همين چند ماه پيش بود كه حدود 300 صفحه از خلاصه پرونده هاي دادگاه رو براي پايان دوره مشاوره يكي از دوستان تايپ كردم تازه بايد يك هفته ايي تحويل ميدادم چقدر وحشتناك بود روزي دست كم 7 ساعت بايد تايپ ميكردم دريغ از يك تشكر!!! يا دوست دوران دبستانم كه بعد از يك قرن، با من تماس گرفت من ساده رو بگو كه از خوشحالي شوكه شده بودم ولي بعد از چند لحظه صحبت فهميدم تنها به خاطر يكي از اقوام شوهرش زنگ زده كه مي خواد من به يك وكيل بهش معرفي كنم و چند سوال حقوقي داشت يا همين امروز دوست صميمي دوران دبيرستانم رو ديدم ازش شماره تلفنم رو خواستم با پر رويي ميگه شوهرم دوست نداره من دوستاي قديمي در تماس باشم ولي تا فهميد حقوق خوندم ذوق زده گفت خوب ديدمت شوهرم با اداره بيمه از لحاظ حقوقي مشكل داره با عجله شماره تلفن و علاوه بر اون آدرس خونه رو نوشت تازه براي هفته ديگه هم دعوتم خونه !!!! ....قبول دارم كه در دنياي دوستي تمام اين موارد فوق عاديه ولي به خدا ناراحت كننده است نمي دونم ولي مدتهاست كه كسي ، از سر دلتنگي سراغي از من نگرفته شايد هم مشكل از من باشه شايد من دوست خوبي نيستم ولي آخه خوشم نمياد فكر كنند ساده ام ازم سو استفاده كنند تو دلشون به حماقت من بخندند......
من كه عادت كردم به شهرستاني بودن به اينكه از سينما و تئاتر و كنسرت و... چشم به پوشي كنم ولي به خدا چشم پوشي از اين كنسرت شجريان كار خيلي سختيه يك جورايي داره تبديل به يك عقده ميشه !!!!
+تاريخ شنبه پنجم آذر 1384ساعت 10:11 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
ايستاده ام و ميگذري
راه ندارد خيالم به خيالت
ره نمي دهي
دلم را به دلت
سر به هوا ميگذري
تا برانگيزي
غريزه باستاني نگاهم را منوچهر آتشی
بعضي اوقات ياد آوري يك عشق قديمي مثل پاشيدن نمك روي يك زخم كهنه است ، اگه درست يادم مونده باشه اين جمله رو تو كتاب دزيره خونده بودم اون موقع كه ناپلئون بعد از سالها باز هم به او ابراز عشق ميكنه ؛ من هم مدتهاست كه فهميدن دوست داشتن و عشق چيزي جز تكرار نيست جز تكرار يك عادت با او بودن مگه غير از اينه ؟؟ دوستي ميگفت عشق مثل انرژي است از بين نميره ولي رنگ و لعابش عوض ميشه !!!! بيخيال اين حرفها رو هم بذاريد به حساب بيكاري
اين روزها دارم دو تا كتاب از دوتا هم استاني ميخونم از مسافر تا تب خال احمد محمود و روي ماه خداوند را ببوس مصطفي مستور اين دومي رو تصادفي ديدم خوب مينويسه فقط يكم فلسفيه دنبال كتابهاي قبلي اون ميگردم ولي شايد اگه حوصله كردم يك مطلب در مورد كتابش مي نويسم كتاب احمد محمود هم بدك نيست ولي مجموعه داستان ! من از مدار صفر درجه ، بيشتر خوشم ميومد و براي من بعد از كليدر يكي ازبهترين كتابهايي كه تا حالا خوندم در حال حاضر هم دچار محدوديت كتاب شدم اگه كسي كتاب خوبي خونده بهم معرفي كنه ممنون ميشم
اين مطلب رو هم توي وب بيلي و من و آقاي معروفي بخونيد ضرری که نداره !!!!
+تاريخ سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 2:58 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
تو را ميبينم اي گيسو پريشان در غبار ياد
تو با من مهربانتر از مني
يا من ؟
تو بامن مهرباني ميكني چون مهر
مهري مهربان با من
پس از توفان
پس از تندر
پس از باران
گل آرامش آوازي
به رنگ چشمهاي روشنت دارد
نسيمي كز فراز باغ مي آيد
چه خوش بوي تنت دارد
من اينك در خيال خويش خواب خوب ميبينم
تو مي آيي و از باغ تنت صد بوسه ميچينم
حميد مصدق
نميدونم اين توفان زندگي من كي تموم ميشه !!!! فردا بايد برم اهواز و جمعه امتحان دارم پر از دلهره و هيجانم تنها نکته جالب مسئله اینه که همه دوستان دانشگاه دور هم جمع میشیم یک جورایی ۵ سامورایی سابق !!!!! و همین کمی از اضطرابم کم میکنه ولی باز هم نیاز به یک نیروی قویتر دارم برای فرار از دست این اضطراب راستش رو یخواین من میترسممممم اگه قبول نشم فکر نکنم دیگه فرصتی برای جبران باشه این آخرین فرصت منه.......
+تاريخ دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 3:30 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
اين هواي لعنتي پاييز ، ديوونم كرده و صداي گنجشكها دلگيري غروب و نمناكي آسمان و مني كه اين روزها اسير يك هويت موهومم . هوس قدم زدن دارم در اين غروب وقتي كه ميتوني چشم بدوزی به روبه رو و دلت رو بدي به يك جاده طولاني بي پايان بدون اينكه كسي ازت بپرسه خرت به چند !!هوس بارون دارم اون لحظه كه چشمات رو مي بندي و به آسمان رو ميكني و باران صورتت رو نوازش ميكنه و حيف كه اين روزها آسمان هم باريدنش رو ازمن دريغ کرده . وسوسه سفر دارم و هوس دويدنی شاد و كودكانه ولي خوب ميدونم دست و پام بسته شده .خسته ام اما تو كه باور نداري تقصير تو نيست تمام دنيا باور ندارند اصلا از تكرار اين واژه هم خسته شدم ، من اين آدمي رو كه در جسم من حلول كرده نميشناسم ديگه حوصله خودمم ندارم و خوب میدونم که اين صورتك خندان داره كم كم كنار ميره شاید یکروز توی غروب زرد پاییز به یک دوست گفتم اون غمی رو که در تمام عمرم داره آزارم میده شاید به تویی که مدتهاست زیر درخت آرزوهایم نوید آمدنت را نفس میکشم ، اگر فرصتی باقی ماند و اگر عمری برای تلف کردن داشته باشم ........
+تاريخ چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 2:45 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|
دوستم يك پسر داره كه كلاس اول دبستان ؛اين آقا پسر به طرز حیرت انگیزی به جماعت اناث علاقه داره از همون يك سالگي ،من كه برای اون هیچ توجيه روانشناسی ندارم ولي به قول دوستم تنها توجيه خرافاتي اون اينه كه متولد ماه مرداد ( اگه مرداديها ميخوان اعاده حيثيت كنند مي تونم ايميل دوستم رو بهشون بدم

) . اين آقا پسر از همون بچگی فوق العاده پر سروصدا بود به طوري كه يك لحظه هم آروم نميموند و در هر مهموني مادرش رو از قبول اون دعوت پشيمون مي كرد و در يك چشم به هم زدن دكوراسيون خونه رو بهم مي ريخت و تنها بهونه ايي كه ميشد با اون آرومش كرد وعده دوستي با دختر ميزبان بود و مهم هم نبود كه ميزبان دختر داره يا نه ! و يكي از اين دخترها ، دختر خيالي من بود و این موضوع برای اوجنبه جدی داشت به طوری که تا يكي از ما رو ميديد آروم ميشد و مدام در تلاش بود كه دل ما رو بدست بياره . چند روز پيش من رو كه ديد با حالتي رسمي اومد پيشم و با همون صداي بچگونه كه سعي مي كرد آوايي مردونه بهش بده ، بهم گفت خاله من ديگه دختر شما رو دوست ندارم اول منظورش رو نفهميدم وقتي يادم اومد پرسيدم چرا گفت : آخه هم اختلاف سن داريم هم تحصيلات من بيشتر! وقتي تعجب من رو ديد : ادامه داد به خدا خاله اون آقاهه تو تلويزيون گفت.
راستش من كاري با جنبه تربيتي اون ندارم هرچند كه خودم مخالفم كه بچه بزرگتر از سنش رفتار كنه ولي تعجب من از اين بود كه اين بچه تمام برنامه هاي درباره موضوع ازدواج رو نگاه ميكنه و چقدر اين موضوع رو جدي گرفته و فكر كنم با اين شتابي كه داره مدرك اول دبستانش رو كه بگيره بايد برم عروسيش !!!
+تاريخ جمعه ششم آبان 1384ساعت 2:42 بعد از ظهر نويسنده بي بي باران
|